خاطرات دفتر وكالت صداي وكيل
 
نويسندگان
لینک دوستان
لينكي ثبت نشده است
عضویت
نام کاربری :
پسورد :
تکرار پسورد:
ایمیل :
نام اصلی :
آمار
امروز : 8
دیروز : 2
افراد آنلاین : 1
همه : 193
پيوندهای روزانه
لينكي ثبت نشده است
چت باکس

ارزشمندترين حق‌الوكاله

آنچه ذيلا نقل ميشود، خاطره‏‌اي است قديمي از يك وكيل متعهد و شريف‏ دادگستري...

وقتي مأمور، اخطاريه دادگاه جنائي را بمن ابلاغ كرد كه‏ بوكالت تسخيري «غلام» تعيين شده‏‌ام مثل همه اخطاريه‏‌هاي ديگر هيچ‏ احساسي بمن دست نداد. فرداي آنروز به دادگاه مراجعه كردم تا از نوع اتهام و مفاد پرونده كسب اطلاع كنم. خلاصه اين كه متهم يك شب حين مشاجره زن بيگناهش را كه حامله هم‏ بوده با لگد مضروب ميكند كه بر اثر ايراد ضرب، زن و جنين فوت ميكنند؛ دادستان هم برايش تقاضاي اعدام نموده و چون فقير و بي‏‌بضاعت است دادگاه مرا بعنوان وكيل تسخيري تعيين كرده است.
يك لحظه، طوفاني از خشم و ناراحتي وجودم را فراگرفت بخودم و كارم و قانون وكالت تسخيري‏ نفرين كردم. آخر اين چه شغلي است؟ چرا بايد از چنين موجود پليدي دفاع كنم و برخلاف ميلم قبول وكالت كنم؟ البته اين افكار مدت زيادي طول نكشيد بهرحال وظيفه سنگين و مقدس من در سنگر عدالت آغاز شده بود نبايد‏ زود قضاوت ميكردم... بخود آمدم پرونده را بستم و پيگير ملاقات با موكل در زندان شدم...

ساعت 10 صبح بود كه جواني بسن 24 الي 25 سال در معيت يك مأمور مراقب به اتاق‏ ملاقات آمد. جواني روستائي كوتاه قد و فقير با چشماني نافذ و روحيه‏‌اي قوي. توضيح دادم كه دادگاه مرا بوكالت تسخيري تو انتخاب كرده است بايد مرا محرم خودت بداني و همه ماجرا را با‏ جزئيات آن تعريف كني تا كمكت كنم. با آرامش‏ خاصي شروع بسخن كرد ماحصلش اين بود كه شب هنگام كه از كار روزانه بمنزل‏ آمده زندگانيش روبراه نبوده و با زنش دعوا و مرافعه كرده اما‏ لگدي باو نزده؛ زنش از چند روز پيش مريض بوده و چند روز بعد از واقعه نزاع، فوت كرده و برادرهاي زنش كه از خرده مالكين متنفذ منطقه‌اند و با وي اختلاف داشته‏‌اند او را متهم كرده و بكمك مأمورين محلي برايش پرونده ساخته‏‌اند ضمناً بمن گفت‏ كه جز يك مادر پير كه از يك چشم نابيناست هيچكسي در دنيا ندارد و زندگي‏ مادرش هم با كار او تأمين ميشود. خداحافظي كردم و از زندان بيرون‏ آمدم ميخواستم دنبال كارهاي ديگرم بروم ولي فكر «غلام» آرامم نميگذاشت، دوباره به دادگستري برگشتم، پرونده را گرفتم از برگ اول بدقت تمام اوراق را مطالعه كردم. گزارشها، اظهارات مطلعين، نظر بهدار محل كه پيش از نظر پزشكي قانوني اظهار عقيده كرده بود، تحقيقات ژاندارمري،‏ عقيده مقامات مربوطه و نتيجتاً نظر بازپرس و دادستان، همگي دلالت بر مجرميت متهم داشتند در حاليكه غلام با زباني ساده و خالي از شائبه بمن ميگفت كه بي‏گناه است؛ خود من هم با قرائت پرونده، صداقت او را باور كرده بودم اما همه چيز عليه او بود، راه دفاع مسدود به نظر ميرسيد.

به دنبال راهي، مدام اوراق پرونده را زير و رو كردم سرانجام نظرم روي ورقه اظهارنظر بهدار محل متمركز شد. كلمات «نفريت» و «عدم تكافوي قلب» و فوت، جلوي چشمم رژه‏ رفتند. راستي فراموش كردم براي شما بنويسم كه در نظريه پزشكي قانوني قيد شده بود كه‏ در اثر لگدي كه غلام به پهلوي زنش وارد آورده، كليه‏‌هاي زن از كار افتاده و در نتيجه، مبتلا به «نفريت» شده و نفريت هم «عدم تكافوي قلب» داده و اين مرض منجر بكشته شدن وي شده‏ است؛ اميدي مثل برق در ذهنم درخشيد خسته ولي خوشحال دفتر دادگاه را ترك كردم‏. 
يك مطلب ديگر را هم فراموش كردم بگويم: يك شب در دفتر كارم نشسته و سرگرم كار بودم كه منشي اطلاع داد پيرزني قصد ملاقات دارد. پيرزني تقريباً پشت خميده، صورت سوخته و پرچين و چروك بود تا ديدم كه از يك چشم نابيناست، دريافتم كه با مادر «غلام» روبرو هستم. ملاقات سختي بود او ميدانست كه پسرش متهم بقتل است و دادستان هم براي او تقاضاي‏ اعدام كرده است با چشمي خونبار التماس ميكرد كه جان تنها كسش را نجات دهم‏. معلوم شد «غلام» همه ‏چيز را براي او نوشته است. از وضع پيرزن منقلب و متأثر شدم و از او خواستم دعا كند و خداوند توفيق‏ دهد تا بيگناهي پسرش را اثبات كنم.

بگذاريد بقيه مطلب را مختصر بنويسم: لايحه‌اي دادم و نظريه پزشكي قانوني را مخدوش و مخالف صريح اصول پزشكي اعلام نمودم تقاضا كردم محكمه از يكي ديگر از پزشكان قانوني و ديگر اطباء متخصص دعوت كند كه تقاضايم پذيرفته شد. در جلسه محاكمه، اطباء صريحا نظر دادند كه ممكن است يك زن حامله خود بخود دچار نفريت شود بدون اينكه بر كليه او ضربه‏‌اي وارد شده باشد. 
شك در نظر قضات حاصل شد سپس با دلائل ديگري نظريه پزشك قانوني رد شد و نهايتا‏ ثابت گشت كه زن «غلام» قبلا مبتلا به «نفريت» بوده و بر اثر همين مرض هم بدرود حيات گفته است...
در مدت سه روز كه مشغول دفاع در محكمه بودم مدام قيافه مغموم مادر و شبح خيالي «غلام» در نظرم بود. خسته ولي خوشحال بودم چون موفقيت را حدس ميزدم.

روز چهارم، دادرسان دادگاه پس از دو ساعت شور وارد دادگاه شدند همه باحترام ورودشان‏ برخاستند. منشي شروع بقرائت رأي كرد، بي گناهي غلام صادر شده بود. «غلام» صدايم كرد فكر كردم ميخواهد تشكر كند ولي‏ او خطاب بمن گفت اكنون كه آزاد شده‏‌ام ساعت نزديك 2 بعدازظهر است من چيزي نخورده‏‌ام و ميل ندارم مستقيما به شهرم برگردم؛ كمك ميخواست... راستش اول از اين برخوردش تعجب كردم اما بخود آمدم، يك درمانده از من طلب كمك ميكرد و بايد به او پاسخ مثبت مي‌دادم... خلاصه، آن روز دادگاه را ترك كردم و بمنزل رفتم در حاليكه «غلام» حتي يك تشكر خشك و خالي هم از من نكرده بود.

يكي دو ماه از اين‏ ماجرا گذشت و جريان كار «غلام» هم مثل همه كارهاي ديگر تمام شد و بفراموشي سپرده شد تا اين كه جالب‏ترين خاطره دوران وكالت من اتفاق افتاد... 
غروب يكروز پائيزي وارد دفتر كارم شدم چيزي كه عجيب و بي‌سابقه بود صداي يك بز بود كه در فضاي دفتر وكالت‏ من طنين انداز بود! با عصبانيت وارد شدم «غلام» را ديدم با مادرش نشسته بود و در دست مادرش بقچه‏‌اي خودنمائي ميكرد. هنوز پرخاش من بمسئول دفتر بخاطر بز آغاز نشده بود كه مادر «غلام» بدست‏ و پايم افتاد و با بياني ساده از زحمات من تشكر كرد و سپس توضيح داد كه بپاس زحمت‏ من، تنها بزي را كه داشته و از شيرش استفاده ميكرده با يك بقچه «به» به عنوان هديه و ارمغان‏ برايم آورده... 
او با ايثار تمام و با همه مايملكش آمده بود از من قدرداني كند سپس «غلام» شروع به صحبت كرد و گفت من براي شما «پول» هم آورده‏‌ام «پول». «غلام» روي كلمه پول‏ محكم تكيه كرد و بلافاصله دست در جيب كرد يك دسته اسكناس بيرون آورد و گفت اين پول، اولش سيصد تومان بود ولي 20 تومان خرج من و مادرم شده كه باينجا آمديم و بيست تومان هم بايد خرج كنيم برگرديم و حالا اين دويست و شصت تومان است خواهش ميكنيم آنرا قبول كنيد تا جبران‏ زحمات شما شده باشد و سپس پولها را روي ميز من گذاشت و گفت «هيچ وقت نمك ناشناسي‏ نميكنم» در حاليكه تحت تأثير اين منظره و هيجانات ناشي از رفتار انساني «غلام» و مادرش بودم‏ رو به او كردم و گفتم تو كه ميگفتي ديناري پول و ذره‏‌اي از مال دنيا نداري پس چگونه اين پول را فراهم كردي؟ «غلام» در حاليكه از اقدام خود خوشحال بود جواب داد: من براي‏ يكسال «قراري» شده‏‌ام (يعني اجير شده‏‌ام) صدتومان كمتر از نرخ مقرر دستمزد گرفتم بشرطي‏ كه تمام دستمزد يكساله‏‌ام را قبلا دريافت كنم و براي شما بياورم... 
طاقت نياوردم ناخواسته اشك در ديدگانم دويد و بصورتم سرازير شد هرچه كردم پول را نپذيرم نشد كه نشد با خواهش و التماس پول را گذاشتند روي ميز. غلام را بوسيدم و از او و مادرش خداحافظي كردم.
اين بزرگترين و پر ارزش‏ترين حق الوكاله‏‌اي بود كه در تمام مدت وكالتم دريافت داشتم.

حقوق امروز -فروردين 1342 - شماره 2

#صداي_وكيل 
sedayevakil.com 
https://t.me/khateratevakil

امتیاز:
 
بازدید:
[ ۶ آذر ۱۳۹۶ ] [ ۱۱:۵۰:۲۲ ] [ اخوان ]
ارسال نظر
نام :
ایمیل :
سایت :
پیام :
خصوصی :
کد امنیتی :
[ ]
.: Weblog Themes By jahanblog :.

درباره وبلاگ

موضوعات وب
موضوعي ثبت نشده است
پنل کاربری
نام کاربری :
پسورد :
لینک های تبادلی
فاقد لینک
تبادل لینک اتوماتیک
لینک :
خبرنامه
عضویت   لغو عضویت
امکانات وب