خاطرات دفتر وكالت صداي وكيل
 
نويسندگان
لینک دوستان
لينكي ثبت نشده است
عضویت
نام کاربری :
پسورد :
تکرار پسورد:
ایمیل :
نام اصلی :
آمار
امروز : 2
دیروز : 2
افراد آنلاین : 1
همه : 187
پيوندهای روزانه
لينكي ثبت نشده است
چت باکس
داستان خانمي كه امروز براي مشاوره آمده بود...
۲۳ سالشه...
۸ سال قبل براي اينكه به خواستگاري پسرخاله و پسرعمو نه بگه، به خواستگار ديگش كه تهران كارگري ميكنه بله ميگه و به تهران مياد.
مدعيه از اول هيچ احساسي بينشون نبوده و هنوز هم نيست... لذا بايد جدا بشن.
ظاهر موجهي داره، مسلط حرف ميزنه، خانه‌داره و يه دختر  ۵ساله دارن، ادامه ميده:
من ديپلم ردي ام اما همسرم سيكلم نداره؛ پسر خوبيه ها اما دوسش ندارم، بي جربزه‌اس... ناتوانه... حتي وقتي باهم بيرون ميريم مجبورم مانتوي بلندتر بپوشم و آرايش نكنم؛ نگرانم كسي به من چيزي بگه و همسرم نتونه ازم حمايت كنه نميخام شاهد بي‌عرضگيش باشم.
سه سال قبل با پسري به اسم سينا دوست شدم، نتونستم... عذاب وجدان داشتم بعد از يكسال كات كرديم به همسرم هم گفتم البته گفتم فقط چت و دردودل مي‌كرديم؛ به احمد قبولوندم كه بي‌تقصير نبوده اون هم قول داد مشاوره بريم و بيشتر به من توجه كنه.
اما حالا كه نگاه ميكنم همسرم ضعيفتر از ايناس، اون نميتونه حتي حق خودشو در محل كار يا از همكاراش بگيره و من زجر مي‌كشم، اگر چه خودش ضعف و ناتوانيش را در محترمانه و مودبانه بودن رفتارش توجيه مي‌كنه و غير اونو بي‌ادبي مي‌شماره... راهي غير از طلاق نداريم، بايد زودتر جدا بشيم... راستي... 
-طلاق چقدر طول مي كشه؟!
ذهنم جا ي ديگري است... نگاهش مي كنم: 
-با كسي دوست هستي؟
كمي در صندلي جا به جا مي‌شود چشم از من بر مي‌دارد: 
-بله
-اسمش چيه؟
-سعيد!
-چند سالشه؟
-۱۵ سال از من بزرگتره!
-مجرده؟
-جدا شده!
-كارش چيه؟
-تو ميدون تره‌بار كار مي‌كنه!
- همسرت سعيد، چند سالشه؟
-سعيد!!!؟
-احمد، منظورم احمد بود گفتم همسرت.
لبخند مي‌زند: ميبيني... سعيد روحش اينجا پيش منه...! اسمشو برديم... 
به ديوار خيره مي شود: تازه دارم معناي عشقو مي‌فهمم.
كنجكاوانه نگاهش مي‌كنم...
- ۲۸سال، ۲۸سالشه... باهم صحبت كرديم راضيش كردم طلاق توافقي بگيريم و موقتا همخونه بشيم گفته بچه هم براي تو، منم گفتم مهريه نميخوام!
فردا ميارمش وكالتنامه رو امضا كنه، يه وقت بهش نگين با سعيد دوستم!
راستي... طلاق توافقي چقدر طول مي‌كشه!؟

چه مي‌توانم به او بگويم... بيست سال تجربه را چطور سرش فرياد بكشم، اصلا گوش شنوايي هست؟

پايان

نكته1: سعيد پسر سفت و محكمي است و خصوصيات مردانه دارد... داد مي زند... فحش ميدهد... اما احمد..!؟


با خود زمزمه ميكنم: 
هركه گريزد ز خراجات شام
باركش غول بيابان شود!

#علي_مهاجري
#وكيل_دادگستري
#صداي_وكيل
https://t.me/khateratevakil

ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۷ آذر ۱۳۹۶ ] [ ۰۵:۵۲:۰۱ ] [ اخوان ]

ارزشمندترين حق‌الوكاله

آنچه ذيلا نقل ميشود، خاطره‏‌اي است قديمي از يك وكيل متعهد و شريف‏ دادگستري...

وقتي مأمور، اخطاريه دادگاه جنائي را بمن ابلاغ كرد كه‏ بوكالت تسخيري «غلام» تعيين شده‏‌ام مثل همه اخطاريه‏‌هاي ديگر هيچ‏ احساسي بمن دست نداد. فرداي آنروز به دادگاه مراجعه كردم تا از نوع اتهام و مفاد پرونده كسب اطلاع كنم. خلاصه اين كه متهم يك شب حين مشاجره زن بيگناهش را كه حامله هم‏ بوده با لگد مضروب ميكند كه بر اثر ايراد ضرب، زن و جنين فوت ميكنند؛ دادستان هم برايش تقاضاي اعدام نموده و چون فقير و بي‏‌بضاعت است دادگاه مرا بعنوان وكيل تسخيري تعيين كرده است.
يك لحظه، طوفاني از خشم و ناراحتي وجودم را فراگرفت بخودم و كارم و قانون وكالت تسخيري‏ نفرين كردم. آخر اين چه شغلي است؟ چرا بايد از چنين موجود پليدي دفاع كنم و برخلاف ميلم قبول وكالت كنم؟ البته اين افكار مدت زيادي طول نكشيد بهرحال وظيفه سنگين و مقدس من در سنگر عدالت آغاز شده بود نبايد‏ زود قضاوت ميكردم... بخود آمدم پرونده را بستم و پيگير ملاقات با موكل در زندان شدم...

ساعت 10 صبح بود كه جواني بسن 24 الي 25 سال در معيت يك مأمور مراقب به اتاق‏ ملاقات آمد. جواني روستائي كوتاه قد و فقير با چشماني نافذ و روحيه‏‌اي قوي. توضيح دادم كه دادگاه مرا بوكالت تسخيري تو انتخاب كرده است بايد مرا محرم خودت بداني و همه ماجرا را با‏ جزئيات آن تعريف كني تا كمكت كنم. با آرامش‏ خاصي شروع بسخن كرد ماحصلش اين بود كه شب هنگام كه از كار روزانه بمنزل‏ آمده زندگانيش روبراه نبوده و با زنش دعوا و مرافعه كرده اما‏ لگدي باو نزده؛ زنش از چند روز پيش مريض بوده و چند روز بعد از واقعه نزاع، فوت كرده و برادرهاي زنش كه از خرده مالكين متنفذ منطقه‌اند و با وي اختلاف داشته‏‌اند او را متهم كرده و بكمك مأمورين محلي برايش پرونده ساخته‏‌اند ضمناً بمن گفت‏ كه جز يك مادر پير كه از يك چشم نابيناست هيچكسي در دنيا ندارد و زندگي‏ مادرش هم با كار او تأمين ميشود. خداحافظي كردم و از زندان بيرون‏ آمدم ميخواستم دنبال كارهاي ديگرم بروم ولي فكر «غلام» آرامم نميگذاشت، دوباره به دادگستري برگشتم، پرونده را گرفتم از برگ اول بدقت تمام اوراق را مطالعه كردم. گزارشها، اظهارات مطلعين، نظر بهدار محل كه پيش از نظر پزشكي قانوني اظهار عقيده كرده بود، تحقيقات ژاندارمري،‏ عقيده مقامات مربوطه و نتيجتاً نظر بازپرس و دادستان، همگي دلالت بر مجرميت متهم داشتند در حاليكه غلام با زباني ساده و خالي از شائبه بمن ميگفت كه بي‏گناه است؛ خود من هم با قرائت پرونده، صداقت او را باور كرده بودم اما همه چيز عليه او بود، راه دفاع مسدود به نظر ميرسيد.

به دنبال راهي، مدام اوراق پرونده را زير و رو كردم سرانجام نظرم روي ورقه اظهارنظر بهدار محل متمركز شد. كلمات «نفريت» و «عدم تكافوي قلب» و فوت، جلوي چشمم رژه‏ رفتند. راستي فراموش كردم براي شما بنويسم كه در نظريه پزشكي قانوني قيد شده بود كه‏ در اثر لگدي كه غلام به پهلوي زنش وارد آورده، كليه‏‌هاي زن از كار افتاده و در نتيجه، مبتلا به «نفريت» شده و نفريت هم «عدم تكافوي قلب» داده و اين مرض منجر بكشته شدن وي شده‏ است؛ اميدي مثل برق در ذهنم درخشيد خسته ولي خوشحال دفتر دادگاه را ترك كردم‏. 
يك مطلب ديگر را هم فراموش كردم بگويم: يك شب در دفتر كارم نشسته و سرگرم كار بودم كه منشي اطلاع داد پيرزني قصد ملاقات دارد. پيرزني تقريباً پشت خميده، صورت سوخته و پرچين و چروك بود تا ديدم كه از يك چشم نابيناست، دريافتم كه با مادر «غلام» روبرو هستم. ملاقات سختي بود او ميدانست كه پسرش متهم بقتل است و دادستان هم براي او تقاضاي‏ اعدام كرده است با چشمي خونبار التماس ميكرد كه جان تنها كسش را نجات دهم‏. معلوم شد «غلام» همه ‏چيز را براي او نوشته است. از وضع پيرزن منقلب و متأثر شدم و از او خواستم دعا كند و خداوند توفيق‏ دهد تا بيگناهي پسرش را اثبات كنم.

بگذاريد بقيه مطلب را مختصر بنويسم: لايحه‌اي دادم و نظريه پزشكي قانوني را مخدوش و مخالف صريح اصول پزشكي اعلام نمودم تقاضا كردم محكمه از يكي ديگر از پزشكان قانوني و ديگر اطباء متخصص دعوت كند كه تقاضايم پذيرفته شد. در جلسه محاكمه، اطباء صريحا نظر دادند كه ممكن است يك زن حامله خود بخود دچار نفريت شود بدون اينكه بر كليه او ضربه‏‌اي وارد شده باشد. 
شك در نظر قضات حاصل شد سپس با دلائل ديگري نظريه پزشك قانوني رد شد و نهايتا‏ ثابت گشت كه زن «غلام» قبلا مبتلا به «نفريت» بوده و بر اثر همين مرض هم بدرود حيات گفته است...
در مدت سه روز كه مشغول دفاع در محكمه بودم مدام قيافه مغموم مادر و شبح خيالي «غلام» در نظرم بود. خسته ولي خوشحال بودم چون موفقيت را حدس ميزدم.

روز چهارم، دادرسان دادگاه پس از دو ساعت شور وارد دادگاه شدند همه باحترام ورودشان‏ برخاستند. منشي شروع بقرائت رأي كرد، بي گناهي غلام صادر شده بود. «غلام» صدايم كرد فكر كردم ميخواهد تشكر كند ولي‏ او خطاب بمن گفت اكنون كه آزاد شده‏‌ام ساعت نزديك 2 بعدازظهر است من چيزي نخورده‏‌ام و ميل ندارم مستقيما به شهرم برگردم؛ كمك ميخواست... راستش اول از اين برخوردش تعجب كردم اما بخود آمدم، يك درمانده از من طلب كمك ميكرد و بايد به او پاسخ مثبت مي‌دادم... خلاصه، آن روز دادگاه را ترك كردم و بمنزل رفتم در حاليكه «غلام» حتي يك تشكر خشك و خالي هم از من نكرده بود.

يكي دو ماه از اين‏ ماجرا گذشت و جريان كار «غلام» هم مثل همه كارهاي ديگر تمام شد و بفراموشي سپرده شد تا اين كه جالب‏ترين خاطره دوران وكالت من اتفاق افتاد... 
غروب يكروز پائيزي وارد دفتر كارم شدم چيزي كه عجيب و بي‌سابقه بود صداي يك بز بود كه در فضاي دفتر وكالت‏ من طنين انداز بود! با عصبانيت وارد شدم «غلام» را ديدم با مادرش نشسته بود و در دست مادرش بقچه‏‌اي خودنمائي ميكرد. هنوز پرخاش من بمسئول دفتر بخاطر بز آغاز نشده بود كه مادر «غلام» بدست‏ و پايم افتاد و با بياني ساده از زحمات من تشكر كرد و سپس توضيح داد كه بپاس زحمت‏ من، تنها بزي را كه داشته و از شيرش استفاده ميكرده با يك بقچه «به» به عنوان هديه و ارمغان‏ برايم آورده... 
او با ايثار تمام و با همه مايملكش آمده بود از من قدرداني كند سپس «غلام» شروع به صحبت كرد و گفت من براي شما «پول» هم آورده‏‌ام «پول». «غلام» روي كلمه پول‏ محكم تكيه كرد و بلافاصله دست در جيب كرد يك دسته اسكناس بيرون آورد و گفت اين پول، اولش سيصد تومان بود ولي 20 تومان خرج من و مادرم شده كه باينجا آمديم و بيست تومان هم بايد خرج كنيم برگرديم و حالا اين دويست و شصت تومان است خواهش ميكنيم آنرا قبول كنيد تا جبران‏ زحمات شما شده باشد و سپس پولها را روي ميز من گذاشت و گفت «هيچ وقت نمك ناشناسي‏ نميكنم» در حاليكه تحت تأثير اين منظره و هيجانات ناشي از رفتار انساني «غلام» و مادرش بودم‏ رو به او كردم و گفتم تو كه ميگفتي ديناري پول و ذره‏‌اي از مال دنيا نداري پس چگونه اين پول را فراهم كردي؟ «غلام» در حاليكه از اقدام خود خوشحال بود جواب داد: من براي‏ يكسال «قراري» شده‏‌ام (يعني اجير شده‏‌ام) صدتومان كمتر از نرخ مقرر دستمزد گرفتم بشرطي‏ كه تمام دستمزد يكساله‏‌ام را قبلا دريافت كنم و براي شما بياورم... 
طاقت نياوردم ناخواسته اشك در ديدگانم دويد و بصورتم سرازير شد هرچه كردم پول را نپذيرم نشد كه نشد با خواهش و التماس پول را گذاشتند روي ميز. غلام را بوسيدم و از او و مادرش خداحافظي كردم.
اين بزرگترين و پر ارزش‏ترين حق الوكاله‏‌اي بود كه در تمام مدت وكالتم دريافت داشتم.

حقوق امروز -فروردين 1342 - شماره 2

#صداي_وكيل 
sedayevakil.com 
https://t.me/khateratevakil


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۶ آذر ۱۳۹۶ ] [ ۱۱:۵۰:۲۲ ] [ اخوان ]
فكرم را تمام روز مشغول كرده بود...
تجربه اي سخت كه داشتنش براي ما اگرچه ارزان است اما نميدانم براي نويسنده چقدر تمام ميشود.
براي سايت صداي وكيل ايميل زده است:

راستش هشت سال پيش وقتي مجرد بودم با خانومي متاهل و داراي يك فرزند، دوست شدم كه يه جورايي فاحشه به حساب ميومد در محل گاو پيشاني سفيد بود و همه به چشم بد اون رو ميشناختند. 
من نوزده سال بيشتر سن نداشتم... 
يكي از دوستام منو با اين خانوم آشنا كرد...
خلاصه كنم دوستي من با اين زن خيلي جدي شد تا جايي كه يكسال باهم دوست بوديم و رابطه نزديك فراوون داشتيم. بعد از يكسال ايشون باردار شد و رابطه من و ايشون به پايان رسيد. 
دو سال بعد از اون جريان من ازدواج كردم و في‌الحال داراي فرزند هستم.
مشكل از اونجا شروع شد كه چند وقت قبل اين خانوم با من تماس ميگيره و ميگه اون بچه كه در اواخر دوستي باردار شده بود از منه و من پدرش هستم.
وحشت كردم با تعجب و اضطراب گفتم بعد از سه سال زنگ زدي منو اذيت كني؟ اگه پول ميخاي بيا بدم ولي اينكارو نكن.
- نه... پول نميخام. فقط ميخاستم بگم اين بچه‌ي توئه. 
- تو شوهر داري با چند نفر رابطه داشتي و... چرا من؟
- ببين من مطمئنم اين بچه از توئه... منكه چيزي نميخوام فقط نميتونستم بهت نگم لازم بود بدوني.
.
.
.
حالا يكسال از تماسش گذشته اما من روزبروز بيقرارتر ميشم...به زنم پيشنهاد دادم بيا جدا شيم با تعجب ميگه چرا!!!؟
نميدونم چي بگم اصلا كلا زندگيمون ريخته بهم. نميدونم چيكاركنم. 
اين زن قصد شكايت نداره اما فكرش، يادش، وجودش و اينكه چكار كرده، واسه من عذاب دهنده است شايدم روزي اين رازو افشا كنه. 
طاقت نياوردم... رفتم بچه رو از دور ديدم... 90درصد راست ميگه بچه از منه.
خدايا چكار كنم!؟
زندگيم داره از هم ميپاشه اگه زنم بفهمه يا پدر مادرم بفهمن بخدا خودكشي مي كنم. 
تصوير بچه كه يادم مياد قلبم ميگيره و عرق سرد ميكنم لطفا بگيد چه خاكي به سرم بريزم... 
من فقط 19سالم بود!!!
#علي_مهاجري 
#وكيل_دادگستري 
#صداي_وكيل 
https://t.me/khateratevakil

ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۴ آذر ۱۳۹۶ ] [ ۰۸:۲۳:۵۷ ] [ اخوان ]
باور اجتماعي ما در خواستگاري اين است: 
"ازدواج مهمترين اتفاق زندگيه و هر شخصي بايد صادقانه همه حقايق زندگي خودشو بگه"
هنگام آشنايي، از باب احتياط در بيان حقايق، ما گاهي افراط هم ميكنيم مبادا بعدها متهم به بي صداقتي شويم. 
اين رويه در غالب دختران و پسران ما وجود دارد و گاهي آنها برخلاف توصيه خانواده مثلاً جزئي‌ترين موارد مربوط سلامتي را با طرف مقابل در ميان مي گذارند و بعضا طرف مقابل را دچار نگراني و تشويش هم مي كنند اما...
اما هميشه هم اينگونه نيست و همه هم راستگو و متعهد نيستند.
بسيارند دختر و پسران جواني كه با دروغ و نيرنگ خودخواهانه وارد زندگي ديگري مي شوند و چون خود را عاشق مي پندارند اين حق را براي خود قائل‌اند كه با هر ترفندي به عشق خود برسند و چه بسا اين رفتار جنبه سيستماتيك نيز پيدا مي كند يعني خانواده نيز به فرزندشان براي رسيدن به اهدافش كمك ميكنند. 
خانواده هايي كه در آن والدين سابقه خطا و كجروي دارند بعضا رفتار فرزند خود را توجيه و تاييد نموده و خواسته يا ناخواسته در اين فريبكاري به او كمك مينمايند.
****
امروز با دختري مشاوره داشتم كه داراي تحصيلات معماري بود؛ در يك شركت مهندسي با پسري آشنا شده بود كه خود را مهندس عمران معرفي كرده و ازدواج كرده بودند، فقط خانواده پسر گفته بودند كه پسرشان ديابت دارد.
پس از سه سال زندگي مشترك كاشف به عمل آمده بود كه داماد ديپلم ندارد و بواسطه پدرش كه بنائي مي كند، كمي با امور ساختمان آشنا شده و با نيرنگ، داماد خانواده موجه و مرفهي شده كه تنها همين دختر را دارند. جواني بيمار كه بطور مكرر دچار افت قند در حد اورژانس شده و در شرايط خاصي تعادل روحي و كنترل رفتار خود را از دست ميدهد بگونه‌اي كه امنيت دختر هميشه در كنار او فراهم نيست. همين موضوع سبب شده كه پدرزن بيچاره براي احتياط، آن هارا به منزل خود ببرد و ماوي دهد.

با دختر صحبت كردم... درد دل بسيار داشت، از ضعف فرهنگي خانواده همسر خويش برايم گفت و از وفور دروغ و بي تربيتي و حتي بهداشت ضعيف خانوادگي آنها گلايه داشت او نمي‌توانست تصور كند فرزندش در فضايي رشد كند كه اعضاي آن در اتاقي كنار هم سيگار مكرر بكشند و راحت بهم بي‌حرمتي
ميكنند. او برايش غيرممكن بود فرزندش در محيطي تربيت شود كه بسادگي به هم فحش ركيك ميدهند.

او چقدر بر اشتباه خويش و اينكه چگونه براي ازدواج با چنين مردي در مقابل خانواده‌اش ايستاده است افسوس ميخورد. اما چه دير...
#علي_مهاجري 
#وكيل_دادگستري 
#صداي_وكيل
https://t.me/khateratevakil

ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۳۰ آبان ۱۳۹۶ ] [ ۱۱:۴۳:۰۴ ] [ اخوان ]

جواني 30ساله به همراه مادر، همسر و فرزندش به دفتر صداي وكيل آمده‌اند و از مشكل عجيب خود برايم مي‌گويند:

ما 6‌خواهر و برادريم پدرمان سال 75 به رحمت خدا رفته‌اند و مادر با ما زندگي مي‌كند از خانواده پدري خود اطلاعي نداريم فقط ميدانيم كه اصالتا متعلق به روستاهاي جنوب خراسان هستيم پدرمان در سال 53 به دنبال كار تهران مي‌آيد و به كارگري در نانوايي مشغول مي‌شود. بعدها بواسطه حسن اخلاق و امانتداري با دختر صاحب نانوايي يعني مادرمان ازدواج مي كند. او هيچ گاه به زادگاه خود نمي‌رفت و از گذشته‌اش حرفي نمي‌زد؛ مادرمان حدس مي زد كه شايد در جواني مرتكب خطايي شده و جلاي وطن كرده است و دوست ندارد آن خاطرات برايش يادآوري شود.
پس از  آن پدر در سال 75 فوت كردند و ما فرزندان بزرگتر شديم مدرسه و دانشگاه و سربازي رفتيم؛ نيمي از ما ازدواج كرده‌اند و فرزند داريم...
چندي پيش فراخوان ثبت نام كارت ملي شد مدارك لازم را ارسال و تقاضاي كارت ملي كرديم اما اكنون در عين ناباوري با مسئله عجيبي روبرو شده‌ايم...
اداره ثبت احوال مي‌گويد شناسنامه پدر شما كه بر اساس آن ازدواج كرده است در همان سال ۵۳ اعلام مفقودي شده و ابطال گرديده است و پدر شما بايد در اين خصوص بيايد و توضيح دهد كه اين شناسنامه دست ايشان چه مي‌كرده است. به اين ترتيب كليه اسناد سجلي كه مبتني بر اين شناسنامه صادر گرديد باطل و بي‌اعتبار است.
پسر با تعجب نگاهم ميكند و ادامه مي دهد:
مي‌توانيد تصور كنيد در چه شرايطي هستم!! من نمي‌دانم كيستم... تمامي مدارك تحصيلي، پايان خدمت، پاسپورت و شناسنامه فرزندانم باطل است حتي شك كرده‌ام ايراني هستم يا نه... نميفهمم چه شده و نمي‌دانم از چه كسي بايد كمك بگيرم.

با خود فكر مي‌كنم اگر بتوانند از اصالت و هويت خويش ردي پيدا كنند مي‌توانيم با طرح دعوي اثبات نسب هويت واقعي آنها را اثبات كنيم و الا مي‌بايست به استناد بند 1 ماده 976 براي آنها هويت و اسناد سجلي جديدي تقاضا كنيم. 
اين ماده مي‌گويد كليه ساكنين ايران به استثناي اشخاصي كه تابعيت خارجي آنها مسلم باشد تبعه ايران محسوب مي‌شوند.

#علي_مهاجري 
#وكيل_دادگستري 
#صداي_وكيل 
https://t.me/khateratevakil

http://sedayevakil.com/


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۲۹ آبان ۱۳۹۶ ] [ ۱۱:۱۴:۵۷ ] [ اخوان ]
تسلسل باطل
در جلسه هستم، گوشي‌ام زنگ مي‌خورد، ناشناس است:
- سلام آقاي مهاجري، —— هستم با زحمت شماره شما رو پيدا كردم، دفتر شماره شما رو به كسي نميده موضوع مهمي است بايد با خودتون صحبت كنم.
قرار مي‌گذاريم بعد از جلسه تماس بگيرد و مقرر مي شود در اولين فرصت ملاقات كنيم...

خانمي چادري است كه هشت سال قبل جدا شده، همسرش اعتياد شديد داشته است، حضانت دخترش را به عهده و طلاق گرفته، در حال حاضر متاهل است و با مردي زندگي ميكند كه بيست سال از او بزرگتر است، دخترش نيز ۱۷ ساله است و دوم دبيرستان.
براي دخترش خواستگاري آمده كه ۲۲سال دارد، حرفها و صحبت‌ها هم انجام شده است اما وقتي به پدر جهت اذن ازدواج مراجعه كرده‌اند به شدت مخالفت كرده و گلايه ها و كينه هاي قديمي باز شده.


ابتدا صحبت حقوقي مي‌كنيم و راهكارهاي موجود را برايش بازگو مي‌كنم كه چگونه مي‌شود بدون اذن پدر و با حكم دادگاه ازدواج آنها را ثبت كرد...
در انتها كه گفتگوها تمام ميشود از من ميپرسد: اگر جاي من بودي چه ميكردي؟ آيا اين ازدواج به صلاح است؟
ميپرسم:
آيا دخترت اهل مدارا و سازگار است؟
آيا توانايي تحمل ناملايمات را دارد؟
آيا مهارت حل مشكلات و مديريت بحران‌ها را ياد گرفته است؟
آيا شادي آفرين است؟
آيا در تنهايي با خودش احساس خوشبختي ميكند؟
با تعجب نگاهم ميكند ظاهرا پاسخها مثبت نيست، سري به علامت نه تكان مي دهد:
- به من و پدرش رفته است، كمي عصبي است، يكي دوبار هم قصد خودكشي داشته است.
- اينطور كه ميگوييد به نظر ميرسد ازدواج براي او زود است، اگر ديرتر ازدواج كند به نفعش است.
كمي در هم مي‌رود... 
نگاهش مي‌كنم: 
- ببينم... نميخواهيد كه او را از سر خود باز كنيد؟ 
خودش چي!؟ نمي‌خواهد از خانه خلاص شود؟
آرام مي‌گويد: نه!
اما نفي محكمي نيست، نگران مي شوم... نگران يك ازدواج ناپخته... نگران دو جوان قرباني... 
تصور ميكنم دختر را كه شايد چند سال ديگر جاي مادرش مقابل من نشسته باشد... دلم مي گيرد...
ادامه مي دهم: 
- خواهر من بايد بيشتر دقت كنيد، شما تجربه زندگي، تجربه شكست و موفقيت داري، شما هستي كه بايد گوشي و چشم و فكر او باشي و برايش دورانديشي كني. 
نهايت هدف دخترت از ازدواج پوشيدن لباس عروس و رفتن به آرايشگاه و توجه ديدن از يك شوهر عاشق است.
او صرفا دنبال هيجان است نه ازدواج...

اما آيا راه عاشق كردن شوهر را هم بلد است؟
باز پيشنهاد مي كنم اگر مي توانيد كمي صبر كنيد.
به شوخي ادامه ميدهم:
نگران مجرد ماندن دختر خانمت هم نباش، دختران دهه هفتادي بي شوهر نمي مانند، عجله نكن كه داماد آينده هم به بلوغ اجتماعي بيشتري برسد.
- راستش صحبت ها را كرديم و قول و قرارها گذاشته شده، ديگر نمي‌شود كار ها را متوقف كرد.
توصيه ديگري هست كه انجام دهم؟!
چه بگويم...
- نه... عرضي نيست... ان شاءالله خوشبخت و سعادتمند بشوند.


اصرار داشت كه از من مشاوره بگيرد، وقت و هزينه هم صرف كرد اما بيش از اينكه دنبال شنيدن صحبت هاي من باشد، دنبال گرفتن يك تاييديه براي تصميم خودش بود!

اگرچه ما در جايگاه و وضعيت آن خانواده عزيز نيستيم اما بطور كلي به چنين ازدواجهايي بدبينانه نگاه مي‌كنم. 
با همه وجود اميدوارم نگراني و احساس خطر من غلط و نادرست باشد و اين دو جوان سالهاي سال شاد و سعادتمند در كنار هم زندگي كنند و فرزندان خوشبختي تحويل جامعه دهند .
#علي_مهاجري
#وكيل_دادگستري
#صداي_وكيل
https://t.me/khateratevakil                                                  http://sedayevakil.com/
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۲۶ آبان ۱۳۹۶ ] [ ۰۸:۳۱:۳۴ ] [ اخوان ]
بنگاهي ساده‌دل

مدير يكي از بنگاههاي مسكن و از همسايگان دفتر است، انسان موجه و خوشنامي هم هست، معمولا هر روز با هم سلام و عليكي داريم اما امروز بهم ريخته و گرفته است، سر راهم را مي‌گيرد، عجله دارم، از او مي‌خواهم كه به سمت دفتر حركت كنيم و صحبت كنيم. برخلاف هميشه از تعارفات كم مي‌كند و سر اصل مطلب مي‌رود:
منزل خوب و مناسبي داشتم، ۵سال قبل كه بازار مسكن رونق گرفت ديدم برخلاف همكارها سرمايه مناسبي براي تجارت و خريد و فروش ندارم و معاملات مناسب رو از دست ميدم، منزلو فروختم و جاي ديگه‌اي در سعادت‌آباد براي خانواده رهن كردم. در اين مدت قرارداد اجاره رو هر سال تجديد مي‌كرديم تا دو سال آخر كه مالك خارج از كشور بود و به سبب اعتماد ايجاد شده، تمديد اجاره شفاهي و البته بدون افزايش انجام مي‌گرفت.

ديروز سه نفر از دادگاه به منزل مراجعه و تقاضاي بازديد خونه رو كردن، خانواده هم بدون هماهنگي با من اجازه بازديد دادن كه بعدا مشخص شده وكيل بانك و كارشناس رسمي دادگستري‌‌اند و براي ارزيابي ملك اومدن. 
علتو جويا شديم عنوان كردن كه اين ملك در رهن بانك بوده و چون اقساط وام پرداخت نشده، بانك مي‌خواد اونو به مزايده بذاره.

- اي واي... شما كه خودت اهل فن هستي چرا اسناد و مدارك ملك رو كنترل نكردي كه در رهن نباشه؟
- چرا، سال اول كنترل كردم اما سالهاي بعد اعتمادم جلب شده بود؛ ظاهرا پس از اجاره به ما، ملك رو در رهن بانك گذاشتن و وام گرفتن.
- چقدر رهن كردي؟
- ۲۰۰ ميليون
- ارزش ملك چقدره؟
- حدود ۷۰۰ ، ۸۰۰ ميليون 
- طلب بانك چنده؟
- اينطور كه ميگن با اصل و فرعش حدود ۱ميليارد و دويست ميليوني ميشه. 
حالا چي ميشه؟ چه كاري ميتونم بكنم؟

***

اين نمونه، دامي است كه براي مستاجران علاقمند به رهن، پهن مي‌شود، البته در مواقعي كه مبلغ رهن زياد است، اين خطر نيز پر رنگتر مي‌شود.

وامهاي سنگين بانكي را كه نمي‌شود با كارمند يا كاسب ضمانت نمود، جوابگو نيست. بايد از وثيقه هاي ملكي استفاده كرد كه ارزش بيشتري دارند؛ از طرفي در رهن، عين ملك "مثلا آپارتمان" توقيف نمي‌شود فقط در سند آن قيد ميشود و سند در گرو بانك مي‌رود و خود مالك مي‌تواند از عين آن ملك استفاده كند يا آن را رهن و اجاره دهد.
حال اگر اين مالك خداي نكرده انسان نااهلي باشد مي‌تواند پس از گرفتن وام، ملك را هم رهن دهد و مثل داستان ما انسان ديگري را نيز بدبخت كند.

بگذريم كه مالكان با زد و بند هايي كه با كارشناسان مي‌‌كنند، غالبا ملك را بيش از قيمت واقعي آن ارزش گذاري و كارشناسي مي‌كنند تا مبلغ بيشتري وام بگيرند.

نكته: 
در داستان ما مستاجر موظف است ملك را تخليه نموده و تحويل بانك دهد.
مستاجر داستان ما صرفا مي‌بايست مبلغ رهن خود را از موجر مطالبه نمايد و هيچ ادعايي عليه بانك مسموع نيست.

#علي_مهاجري 
#وكيل_دادگستري 
#صداي_وكيل 
https://t.me/khateratevakil                                    http://sedayevakil.com/
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۲۶ آبان ۱۳۹۶ ] [ ۰۸:۱۸:۱۳ ] [ اخوان ]

« صداي وكيل »

http://sedayevakil.com

مركز پاسخگويي رايگان به سوالات حقوقي

تلفن: 16 الي 02166567311

تماس فوري با وكيل سرپرست 09352943060 (عقد قرارداد فوري)

ساعت تماس : 10 تا 18

شماره هاي ما را تحت عنوان "صداي وكيل" در گوشي خود ذخيره كنيد.

مشاوره حضوري در اين مركز نيم بها مي باشد.

آدرس: ميدان انقلاب، خيابان جمالزاده جنوبي، پلاك 39

ساختمان صدف، طبقه دوم، واحد 9.


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۲۶ آبان ۱۳۹۶ ] [ ۰۸:۱۷:۲۶ ] [ اخوان ]
[ ۱ ][ ۲ ]
.: Weblog Themes By jahanblog :.

درباره وبلاگ

موضوعات وب
موضوعي ثبت نشده است
پنل کاربری
نام کاربری :
پسورد :
لینک های تبادلی
فاقد لینک
تبادل لینک اتوماتیک
لینک :
خبرنامه
عضویت   لغو عضویت
امکانات وب