خاطرات دفتر وكالت صداي وكيل
 
نويسندگان
لینک دوستان
لينكي ثبت نشده است
عضویت
نام کاربری :
پسورد :
تکرار پسورد:
ایمیل :
نام اصلی :
آمار
امروز : 5
دیروز : 2
افراد آنلاین : 1
همه : 190
پيوندهای روزانه
لينكي ثبت نشده است
چت باکس

ارزشمندترين حق‌الوكاله

آنچه ذيلا نقل ميشود، خاطره‏‌اي است قديمي از يك وكيل متعهد و شريف‏ دادگستري...

وقتي مأمور، اخطاريه دادگاه جنائي را بمن ابلاغ كرد كه‏ بوكالت تسخيري «غلام» تعيين شده‏‌ام مثل همه اخطاريه‏‌هاي ديگر هيچ‏ احساسي بمن دست نداد. فرداي آنروز به دادگاه مراجعه كردم تا از نوع اتهام و مفاد پرونده كسب اطلاع كنم. خلاصه اين كه متهم يك شب حين مشاجره زن بيگناهش را كه حامله هم‏ بوده با لگد مضروب ميكند كه بر اثر ايراد ضرب، زن و جنين فوت ميكنند؛ دادستان هم برايش تقاضاي اعدام نموده و چون فقير و بي‏‌بضاعت است دادگاه مرا بعنوان وكيل تسخيري تعيين كرده است.

يك لحظه، طوفاني از خشم و ناراحتي وجودم را فراگرفت بخودم و كارم و قانون وكالت تسخيري‏ نفرين كردم. آخر اين چه شغلي است؟ چرا بايد از چنين موجود پليدي دفاع كنم و برخلاف ميلم قبول وكالت كنم؟ البته اين افكار مدت زيادي طول نكشيد بهرحال وظيفه سنگين و مقدس من در سنگر عدالت آغاز شده بود نبايد‏ زود قضاوت ميكردم... بخود آمدم پرونده را بستم و پيگير ملاقات با موكل در زندان شدم...

ساعت 10 صبح بود كه جواني بسن 24 الي 25 سال در معيت يك مأمور مراقب به اتاق‏ ملاقات آمد. جواني روستائي كوتاه قد و فقير با چشماني نافذ و روحيه‏‌اي قوي. توضيح دادم كه دادگاه مرا بوكالت تسخيري تو انتخاب كرده است بايد مرا محرم خودت بداني و همه ماجرا را با‏ جزئيات آن تعريف كني تا كمكت كنم. با آرامش‏ خاصي شروع بسخن كرد ماحصلش اين بود كه شب هنگام كه از كار روزانه بمنزل‏ آمده زندگانيش روبراه نبوده و با زنش دعوا و مرافعه كرده اما‏ لگدي باو نزده؛ زنش از چند روز پيش مريض بوده و چند روز بعد از واقعه نزاع، فوت كرده و برادرهاي زنش كه از خرده مالكين متنفذ منطقه‌اند و با وي اختلاف داشته‏‌اند او را متهم كرده و بكمك مأمورين محلي برايش پرونده ساخته‏‌اند ضمناً بمن گفت‏ كه جز يك مادر پير كه از يك چشم نابيناست هيچكسي در دنيا ندارد و زندگي‏ مادرش هم با كار او تأمين ميشود. خداحافظي كردم و از زندان بيرون‏ آمدم ميخواستم دنبال كارهاي ديگرم بروم ولي فكر «غلام» آرامم نميگذاشت، دوباره به دادگستري برگشتم، پرونده را گرفتم از برگ اول بدقت تمام اوراق را مطالعه كردم. گزارشها، اظهارات مطلعين، نظر بهدار محل كه پيش از نظر پزشكي قانوني اظهار عقيده كرده بود، تحقيقات ژاندارمري،‏ عقيده مقامات مربوطه و نتيجتاً نظر بازپرس و دادستان، همگي دلالت بر مجرميت متهم داشتند در حاليكه غلام با زباني ساده و خالي از شائبه بمن ميگفت كه بي‏گناه است؛ خود من هم با قرائت پرونده، صداقت او را باور كرده بودم اما همه چيز عليه او بود، راه دفاع مسدود به نظر ميرسيد.

به دنبال راهي، مدام اوراق پرونده را زير و رو كردم سرانجام نظرم روي ورقه اظهارنظر بهدار محل متمركز شد. كلمات «نفريت» و «عدم تكافوي قلب» و فوت، جلوي چشمم رژه‏ رفتند. راستي فراموش كردم براي شما بنويسم كه در نظريه پزشكي قانوني قيد شده بود كه‏ در اثر لگدي كه غلام به پهلوي زنش وارد آورده، كليه‏‌هاي زن از كار افتاده و در نتيجه، مبتلا به «نفريت» شده و نفريت هم «عدم تكافوي قلب» داده و اين مرض منجر بكشته شدن وي شده‏ است؛ اميدي مثل برق در ذهنم درخشيد خسته ولي خوشحال دفتر دادگاه را ترك كردم‏. 

يك مطلب ديگر را هم فراموش كردم بگويم: يك شب در دفتر كارم نشسته و سرگرم كار بودم كه منشي اطلاع داد پيرزني قصد ملاقات دارد. پيرزني تقريباً پشت خميده، صورت سوخته و پرچين و چروك بود تا ديدم كه از يك چشم نابيناست، دريافتم كه با مادر «غلام» روبرو هستم. ملاقات سختي بود او ميدانست كه پسرش متهم بقتل است و دادستان هم براي او تقاضاي‏ اعدام كرده است با چشمي خونبار التماس ميكرد كه جان تنها كسش را نجات دهم‏. معلوم شد «غلام» همه ‏چيز را براي او نوشته است. از وضع پيرزن منقلب و متأثر شدم و از او خواستم دعا كند و خداوند توفيق‏ دهد تا بيگناهي پسرش را اثبات كنم.

بگذاريد بقيه مطلب را مختصر بنويسم: لايحه‌اي دادم و نظريه پزشكي قانوني را مخدوش و مخالف صريح اصول پزشكي اعلام نمودم تقاضا كردم محكمه از يكي ديگر از پزشكان قانوني و ديگر اطباء متخصص دعوت كند كه تقاضايم پذيرفته شد. در جلسه محاكمه، اطباء صريحا نظر دادند كه ممكن است يك زن حامله خود بخود دچار نفريت شود بدون اينكه بر كليه او ضربه‏‌اي وارد شده باشد. 

شك در نظر قضات حاصل شد سپس با دلائل ديگري نظريه پزشك قانوني رد شد و نهايتا‏ ثابت گشت كه زن «غلام» قبلا مبتلا به «نفريت» بوده و بر اثر همين مرض هم بدرود حيات گفته است...

در مدت سه روز كه مشغول دفاع در محكمه بودم مدام قيافه مغموم مادر و شبح خيالي «غلام» در نظرم بود. خسته ولي خوشحال بودم چون موفقيت را حدس ميزدم.

روز چهارم، دادرسان دادگاه پس از دو ساعت شور وارد دادگاه شدند همه باحترام ورودشان‏ برخاستند. منشي شروع بقرائت رأي كرد، بي گناهي غلام صادر شده بود. «غلام» صدايم كرد فكر كردم ميخواهد تشكر كند ولي‏ او خطاب بمن گفت اكنون كه آزاد شده‏‌ام ساعت نزديك 2 بعدازظهر است من چيزي نخورده‏‌ام و ميل ندارم مستقيما به شهرم برگردم؛ كمك ميخواست... راستش اول از اين برخوردش تعجب كردم اما بخود آمدم، يك درمانده از من طلب كمك ميكرد و بايد به او پاسخ مثبت مي‌دادم... خلاصه، آن روز دادگاه را ترك كردم و بمنزل رفتم در حاليكه «غلام» حتي يك تشكر خشك و خالي هم از من نكرده بود.

يكي دو ماه از اين‏ ماجرا گذشت و جريان كار «غلام» هم مثل همه كارهاي ديگر تمام شد و بفراموشي سپرده شد تا اين كه جالب‏ترين خاطره دوران وكالت من اتفاق افتاد... 

غروب يكروز پائيزي وارد دفتر كارم شدم چيزي كه عجيب و بي‌سابقه بود صداي يك بز بود كه در فضاي دفتر وكالت‏ من طنين انداز بود! با عصبانيت وارد شدم «غلام» را ديدم با مادرش نشسته بود و در دست مادرش بقچه‏‌اي خودنمائي ميكرد. هنوز پرخاش من بمسئول دفتر بخاطر بز آغاز نشده بود كه مادر «غلام» بدست‏ و پايم افتاد و با بياني ساده از زحمات من تشكر كرد و سپس توضيح داد كه بپاس زحمت‏ من، تنها بزي را كه داشته و از شيرش استفاده ميكرده با يك بقچه «به» به عنوان هديه و ارمغان‏ برايم آورده... 

او با ايثار تمام و با همه مايملكش آمده بود از من قدرداني كند سپس «غلام» شروع به صحبت كرد و گفت من براي شما «پول» هم آورده‏‌ام «پول». «غلام» روي كلمه پول‏ محكم تكيه كرد و بلافاصله دست در جيب كرد يك دسته اسكناس بيرون آورد و گفت اين پول، اولش سيصد تومان بود ولي 20 تومان خرج من و مادرم شده كه باينجا آمديم و بيست تومان هم بايد خرج كنيم برگرديم و حالا اين دويست و شصت تومان است خواهش ميكنيم آنرا قبول كنيد تا جبران‏ زحمات شما شده باشد و سپس پولها را روي ميز من گذاشت و گفت «هيچ وقت نمك ناشناسي‏ نميكنم» در حاليكه تحت تأثير اين منظره و هيجانات ناشي از رفتار انساني «غلام» و مادرش بودم‏ رو به او كردم و گفتم تو كه ميگفتي ديناري پول و ذره‏‌اي از مال دنيا نداري پس چگونه اين پول را فراهم كردي؟ «غلام» در حاليكه از اقدام خود خوشحال بود جواب داد: من براي‏ يكسال «قراري» شده‏‌ام (يعني اجير شده‏‌ام) صدتومان كمتر از نرخ مقرر دستمزد گرفتم بشرطي‏ كه تمام دستمزد يكساله‏‌ام را قبلا دريافت كنم و براي شما بياورم... 

طاقت نياوردم ناخواسته اشك در ديدگانم دويد و بصورتم سرازير شد هرچه كردم پول را نپذيرم نشد كه نشد با خواهش و التماس پول را گذاشتند روي ميز. غلام را بوسيدم و از او و مادرش خداحافظي كردم.

اين بزرگترين و پر ارزش‏ترين حق الوكاله‏‌اي بود كه در تمام مدت وكالتم دريافت داشتم.


حقوق امروز -فروردين 1342 - شماره 2

#صداي_وكيل 

sedayevakil.com 

https://t.me/khateratevakil


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۲۳ دى ۱۳۹۶ ] [ ۰۹:۱۸:۴۳ ] [ اخوان ]

عزت نفس

راز تداوم زندگي خانوادگي

 

امروزه در دنياي مدرني زندگي مي‌كنيم كه تكنولوژي همه چيز رو به تسخير خودش در آورده و در فرهنگ ما نفوذ كرده اما حواسمون بايد باشه كه اين دنياي مجهز و پر از وسايل ارتباطي، ما رو از «اصل زندگي» و «دنياي شيريني» كه داريم، يه وقت دور نكنه.

اگه واقع بين باشيم و دقت كنيم، مي‌بينيم كه همه‌ي اين ابزارهاي ارتباطي در كنار تمام مزاياشون، خيلي از ارزش ها رو كمرنگ كردن و باعث پيدا شدن خيلي از مشكلات اجتماعي و خانوادگي شدن.

 

امروز توي دفتر از بين تلفن‌هايي كه مي‌شد و مشاوره‌هايي كه به مخاطب هامون مي‌داديم با موردي برخوردم كه جاي تاسف داشت و براي لحظاتي من رو از اين دنياي جديد و به اصطلاح مدرن بيزار كرد.

آقاي جواني بود كه ميخواس باهام مشورت كنه و راجع به همسرش چيزهايي بگه. صداش عليرغم جواني، صداي يه آدم شكست خورده بود.

مي‌گفت چند ماه پيش به مناسبت تولد همسرش براش يه گوشي موبايل گرون‌ قيمت خريده؛ طبعا اون پيش خودش فكر مي‌كرده با اين كار همسرش رو بينهايت خوشحال و سورپرايز ميكنه و باعث گرمتر شدن عشقشون ميشه، غافل از اين كه همين گوشي باعث فاصله و اختلاف توي زندگيشون شده بود. مي‌گفت كه همسرم بيشتر مواقع و حتي وقتي كه من خونه هستم حواسش فقط به گوشيه و همين مسئله چندين بار باعث بحثمون شده.

حرف دلش اين بود كه وابستگي زنم به گوشيش، زندگيمونو خراب و همسرم رو گستاخ كرده تا جاييكه  احساس مي‌كنم اولويت زندگيش من نيستم بلكه اون گوشي لعنتيه. وقتي هم اعتراض مي‌كنم من رو يك آدم قديمي، بدبين و شكاك خطاب ميكنه!

مي‌گفت: «يك بار كه بحث مي‌كرديم همسرم به من گفت كه ديگه داري حالمو بهم ميزني و خيلي راحت بيان كرد كه يه ذره مثل پسرهاي گروه تلگرام جذاب و به روز باش و ازشون ياد بگير... راستشو بخوايد به روي خودم نياوردم ولي اين حرفش من رو شكست... خيلي ناراحت شدم و نمي‌دونستم چي بگم و چه جوابي بدم...»

برام تعريف كرد: «يك شب كه همسرم خواب بود گوشيش رو برداشتم و محتوياتش رو چك كردم. شوكه شدم وقتي ديدم كه از طريق تلگرام با كسي ارتباط داره و چت ميكنه، نمي‌دونستم بايد چيكار كنم، خيلي تصميمها از سرم گذشت ولي هرطوري بود خودم رو كنترل كردم چون فكر ميكردم بهتره به روي خودم نيارم و پرده حياي بينمون دريده نشه...»

 

رفتارش قابل درك بود بينوا بين دلش و غيرتش گير بود و نمي‌تونست تصميمي بگيره... دوس داشت دردش رو بگه و سبك بشه اما خجالت مي‌كشيد ادامه بده، چون احساس حقارت داشت. عليرغم صداي زيبا و بيان متينش، صلابتي در گفتارش نبود؛ راست مي‌گفت... تخريبهاي همسرش واقعا شكسته بودش و اعتماد بنفسش از دست رفته بود.

خلاصه حرفهاشو به سختي جمع كرد و پرسيد كه راه چارش چيه؟ همسرش رو دوست داره... چكار كنه از دستش نده و عزت نفس و غرورش نشكنه؟

 

 

راستش از اين نمونه حكايات زياد در دفاتر وكلا وجود داره...

مشكل اين جوون عزيز ما بهانه‌اي شد كه امشب كمي پرحرفي كنم و در چند خط از تجربيات خودم براتون بگم:

 

يكي از دلايلي كه باعث جدايي و طلاق يك زوج ميشه خروج از كفويت و همسطحي اونها برابر يكديگره.

بعنوان مثال زياد ديديم وقتي مرد، پولدار ميشه يا خانمي سركار ميره و استقلال مالي پيدا ميكنه يا مثلا هركدوم از اونها وقتي وارد دانشگاه ميشن اگر اين تغييرات به شكلي باشه كه برابري و همسنگي اونها بهم بخوره، زندگي اونها وارد بحران طلاق يا مشكلات مشابه اون ميشه.

از طرفي يادمون باشه همه ما آدمها از افرادي كه بخوان آويزون ما بشن و مثل افراد فلج، وبال گردن ما قرار بگيرن در دراز مدت منزجر ميشيم.

امان از روزي كه مرد، زنش رو در سطح و اندازه خودش نبينه يا برعكس، خانمش اونو حقير و ريز  ببينه.

همانطور كه زن و مرد بايد از تكبر و غرور بيجا بپرهيزن در عين حال موظفند مراقب كوچك شدن شخصيت و عزت نفسشون در مقابل شريك زندگي باشن و خداي نكرده اجازه ندن چنين اتفاقي بيفته.

زياد ديدم زن ها و مردهايي كه خودشون رو خوار و خفيف كردن بلكه زندگيشون پابرجا بمونه اما نتيجه كاملا برخلاف انتظارشون بوده چرا كه با اين كار بيشتر از چشم طرفشون افتادن.

عزت نفس موهبت الهي و يه هديه از خداست كه سرمايه ما براي شكست ناپذيري در زندگي و بالا بردن ايستادگي برابر مشكلاته. نبايد اين عزت خدادادي رو ارزون خرجش كنيم و اجازه بديم كسي به اون دست اندازي كنه.

 

 امام صادق عليه السلام مي‌فرمايد: "من با نفس خود هيچ موجودي را برابر نمي‏كنم، جز پروردگارم.

تمام دنيا و غير خدا با اين گوهر نفيس هم ارز نيست."

(بحارالانوار، ج 47، ص 25.)

 

#محمد_فلاحي

#علي_مهاجري

#صداي_وكيل

https://t.me/khateratevakil

https://sedayevakil.com/


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۲۱ دى ۱۳۹۶ ] [ ۱۲:۵۲:۱۹ ] [ اخوان ]

مشاوره حقوقي رايگان با وكيل خوب دادگستري

مرد داستان امروز ما:

تقي، مردي ۳۵ساله از استان مركزي است، با لهجه غليظ شهرستاني صحبت مي‌كند، متاهل است و فرزند ۸ ساله‌اي دارد.

همسرش دختر عمويش است، زن سازگار و صبوري است؛ با هم مشكل جدي ندارند بقول خودش نهايت اينكه مدتي‌است مهرشان بهم كم شده‌است.

يك خانواده شهرستاني‌اند كه يكي دو سال است به تهران آمده‌اند و دست بر قضا محل كار مرد در شمال شهر تهران (ولنجك) قرار گرفته است اگر چه از لحاظ مالي دستش بسته است و توانگر نيست. 

زن داستان ما:

سپيده، دختري ۲۴ساله، تك فرزند، در ولنجك با پدر و مادرش به شكلي كاملا متمول و اشرافي زندگي مي‌كند؛ آزادي‌هاي زيادي دارد. نيمي از عمر خود را در خارج از كشور زندگي كرده و مثل برخي دختران مرفه، خودخواهي‌هاي آزار دهنده‌اي دارد كه نتيجه تربيت و شرايط اوست.

بعنوان مثال هرچه خواسته برايش فراهم شده، نگاهش به ديگران نگاه از بالا به پايين است. هيچ‌گاه برابر كسي نيازي به دروغ گفتن نداشته پس اعتقاد دارد بايد راستگو باشد. چون قدرتمند است از كسي نمي‌ترسد و جسور و بي‌باك تصميم مي‌گيرد و عمل مي‌كند؛ در كارهايش فقط به عقل و فكر خودش اعتماد دارد. كمتر از ديگران مشورت مي‌گيرد و براي رسيدن به خواسته‌هايش از هزينه‌اي ابا نميكند، ناگفته نماند مي‌گويند دختر بسيار زيبا و جذابي است.

داستان:

دختر داستان ما سه سال قبل تصميم مي‌گيرد با پسري كه در آن دوره عاشقش بوده ازدواج كند، ازدواجي نافرجام كه خيلي زود به طلاق منجر مي‌گردد. برايم كامل روشن نشد كه چگونه دست روزگار تقي و سپيده را به هم مي‌رساند و تقي عليرغم متاهل بودنش، فقير بودنش، شهرستاني بودنش و تفاوت‌هاي فرهنگي بسيار، به اين دختر نزديك مي‌شود. حدس مي‌زنم كه تقي سرايدار آنها بوده باشد و دختر بواسطه شرايط روحي خويش و نياز به داشتن يك سنگ صبور به تقي پناه مي‌برد و او نيز از خدا خواسته پيشنهاد اجراي صيغه و يك رابطه كوتاه مدت مي‌دهد. اين رابطه با اصرار و خواهش مرد ادامه مي‌يابد و تبديل به چند روز و چند ماه مي‌رسد.

خود تقي هم كه براي مشاوره آمده بود برايش عجيب بود كه چرا سپيده از ميان اين همه جوان زيبا و ثروتمند، با او دوام آورده است.

بگذريم پس از چند ماه، دايي سپيده جهت خواستگاري براي پسرش كه در اروپاست به منزل آنها مي‌آيد و دختر هم علاقمند به اين ازدواج مي‌شود و موضوع را با تقي در ميان مي‌گذارد كه ديگر بس است، من مي‌خواهم ازدواج ميكنم و... تقي هم غمگين و افسرده، سعي مي‌كند نظر سپيده را نسبت به اين ازدواج تغيير دهد بلكه مدت بيشتر كنار او باشد و از او و حمايتش بهره بيشتري ببرد كه با مخالفت قاطع زن روبرو مي‌شود اما اتفاقي روياهاي سپيده را برهم مي‌زند چرا كه او در اين بين باردار مي‌شود (تقي قسم ميخورد ناخواسته بوده).

تقي دل در گرو دختر دارد و اصرار مي‌كند با او بماند و فرزند را نگه دارد؛ سپيده نيز كه بچه دوست دارد دچار ترديد شده مي‌گويد در صورتي حاضر است اين كار را بكند كه تقي همسرش را طلاق دهد اما تقي علاقمند به حفظ همسر اولش نيز هست چرا كه فرزند دارد.

زمان براي سپيده سريع درحال گذر است و تقي دست دست مي‌كند. شرايط تقي براي سپيده قابل قبول نيست لذا بدون اطلاع تقي اقدام به سقط جنين مي‌كند و عمل سقط هم با موفقيت انجام مي‌شود. ابتدا وضعيت سلامتي سپيده خوب است لكن پس از چند روز عوارض سقط هويدا مي‌شود و كار به مراجعه به پزشكان متخصص كشيده مي‌شود، نتيجه سخت و تكان دهنده است؛ آزمايشها و عكسها نشان ميدهند كه رحم سپيده بواسطه كورتاژ دچار آسيب جدي شده و ميبايست تخليه شود، هيچ راه ديگري هم متصور نيست؛ پزشكان به اتفاق معتقدند سپيده ديگر هيچگاه نميتواند مادر شود.

از آن تاريخ به بعد سپيده بشدت عصبي شده است، پرخاش و تندي بي‌حدي مي‌كند، گويي ديوانه شده است، به تقي گفته كه بايد زنش را طلاق دهد و با او ازدواج كند و در اين خصوص به شدت تهديد كرده و او را تحت فشار قرار داده است.

تقي برايش توضيح داده كه همسرش را دوست دارد و سپيده پاسخ داده غلط كرده وقتي زنش را دوست داشته با او وارد رابطه شده است. تقي شديدا از سپيده ميترسد ميگويد او دختر بي‌كله و ديوانه‌ايست هر چه را بگويد انجام مي‌دهد. شديدا نگران آبرو، شغل و موقعيت خويش است حتي نگران امنيت خانواده‌اش است.

تقي از روي ناچاري موضوع را با همسرش در ميان گذاشته و همسرش به خاطر آبرو و شغل تقي پذيرفته بصورت ظاهري از او جدا شود تا آبها از آسياب بيفتد اما سپيده ميگويد بايد حضانت فرزندت را به همسرت داده، طلاقش دهي و همسرت را به شهرستان بازگرداني و از همه مهمتر فرزندت بايد در مدرسه آن شهر ثبت نام شود اما تقي در شهرستان آبرو دارد، جواب فاميل و بستگانش را چه دهد!؟

چه آسان مي‌نمود اول غم دريا به بوي سود

غلط كردم كه اين توفان به صد گوهر نمي‌ارزد

 

#الميرا_پناهي

#علي_مهاجري

#صداي_وكيل

https://t.me/khateratevakil

https://sedayevakil.com/

صداي وكيل پاسخ دهنده به سوالات حقوقي شما و ارائه دهنده مشاوره رايگان توسط وكيل دادگستري


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۱۹ دى ۱۳۹۶ ] [ ۰۳:۱۷:۵۱ ] [ اخوان ]

كلاهبردار شيك پوش

جواني خوش برخورديست حدودا ۳۵ساله، لاغر و نسبتا قد بلند است، كت‌شلوار نسكافه‌اي رنگي پوشيده است؛ به گرمي با من دست مي‌دهد و خودش را معرفي مي‌كند. 
مينشيند... حال و احوالي مي‌كنيم... اما براي شروع دست دست مي‌كند... من شروع مي‌كنم:
- خب... در خدمتم!
با لبخندي مي‌گويد:
- من كلاهبرداري مي‌كنم... (كمي مكث و لبخند) ديگه پيش شماها بايد راستشو گفت!
هم تعجب كرده‌ام و هم خنده‌ام گرفته‌است:
- خوشبختم...!
با شوخي از وضعيت كسب و كارش مي‌پرسم او هم دل خوشي ندارد.
ادامه مي‌دهد:
- اومدم كمي از قوانين كسب اطلاع كنم. 
جريان از اين قراره كه سه سال قبل با شخصي آشنا شدم كه كارت پايان خدمت مي‌گرفت همه مراحل رو هم قانوني انجام مي‌داد.
- از همونا كه بعد از ۶ماه، يكسال لو ميره و كارت باطل ميشه؟!
- نه؛ كارمون كاملا قانوني انجام مي‌شد حتي با كارت‌هاي ما پاسپورت گرفتن و از كشور هم خارج شدن.
نياز نيست اثبات كنم كه اشتباه مي‌كند. 
- علاوه بر پايان خدمت، مدرك تحصيلي هم مي‌گرفتيم اما الان يكساله كه دوستم ديگر تماسهاي منو جواب نمي‌ده.
نميدونم چه اتفاقي براش افتاده... از طرفي نمي‌خواستم مشتريهام بپرن... ردشون نمي‌كردم، پول و مدارك ازشون مي‌گرفتم و قول و وعده مي‌دادم.
خب اميدوار بودم برگرده يا من كس ديگه‌اي پيدا كنم كه هنوز هم كسي پيدا نكردم بتونه كار اونو انجام بده؛ الانم پولا خرج شده و مشتريا صبرشون لبريز؛ ميخوان شكايت كنن؛ منم گفتم بيام پيش يه وكيل ببينم اوضاعم چطوره و چند چندم.
- پولا رو به حساب خودت واريز مي‌كردن؟!
- نه. به كارت دوست دخترم، كارت اون دست منه؛ منم از كارت اون خرج مي‌كنم.
- معمولا براي هر پايان خدمت چند ميگيري؟
- سيزده ميليون، البته كم و زياد هم داره، مثلا از جووني تو سعادت آباد ۲۶تومن گرفتم؛ اگرم ببينم كسي فقير و نداره كمتر ميگيرم و كمكش ميكنم.
با شوخي ميگويم:
- پس دستت تو كار خير هم هست...
جدي ميشود:
- شوخي كردم كلاهبردارم به هر حال به ازاش خدمتي ارائه ميدم.
- اما دير يا زود كارتها كشف و ابطال ميشه و استفاده كنندگان به اتهام استفاده از سند مجعول تحت تعقيب قرار مي‌گيرن. اقلش اينه كه يه سوء پيشينه براشون ميخوره.
- اون وقت جرم من چيه؟
- متفاوته؛ اگه يكسال اخيرو در نظر بگيريم كلاهبرداري كردي اما قبلش اتهام جعل يا معاونت در جعل بهت ميخوره.
نيشش باز مي‌شود و سوت بلندي مي‌زند: 
- يه وقت فكر نكني منم شوخي ميكنم.
- دوست دخترم چي؟!
- اونم معاونت در جعل مرتكب شده مگر اينكه ثابت بشه از كارهاي شما كاملا بيخبر بوده كه تبرئه ميشه اما در هر صورت نسبت به پول‌هايي كه به حسابش واريز شده مسئوليت داره و بايد برگردونه.

خلاصه يكي دو سوال ديگر هم مي‌پرسد و در پايان خيلي شيك مثل يك جنتلمن با من خداحافظي مي‌كند و از دفتر خارج مي‌شود... گويي مديرعامل يك شركت مهم است.

نكات:
- جعل سند و استفاده از سند مجعول، دو جرم جداگانه اند؛ بنابراين كسي كه كارت پايان خدمت را جعل كرده و كسي كه از آن استفاده مي‌كند، هر كدام بايد مستقل مجازات شوند. 
- مجازات جعل يا استفاده از كارت پايان خدمت جعلي: 1 تا 10سال حبس
- مجازات جعل يا استفاده از مدارك تحصيلي جعلي: 1 تا 3سال حبس
- مجازات كلاهبرداري: 1 تا 7سال حبس

#علي_مهاجري 
#وكيل_دادگستري 
#صداي_وكيل 
https://t.me/khateratevakil

https://sedayevakil.com/


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۴ دى ۱۳۹۶ ] [ ۱۱:۰۹:۳۸ ] [ اخوان ]
[ ۱ ]
.: Weblog Themes By jahanblog :.

درباره وبلاگ

موضوعات وب
موضوعي ثبت نشده است
پنل کاربری
نام کاربری :
پسورد :
نظرسنجی
[#VoteTitle#]
[#VTITLE#]
     نتیجه
لینک های تبادلی
تبادل لینک اتوماتیک
لینک :
خبرنامه
عضویت   لغو عضویت
امکانات وب