خاطرات دفتر وكالت صداي وكيل
 
نويسندگان
لینک دوستان
لينكي ثبت نشده است
عضویت
نام کاربری :
پسورد :
تکرار پسورد:
ایمیل :
نام اصلی :
آمار
امروز : 5
دیروز : 5
افراد آنلاین : 1
همه : 111
پيوندهای روزانه
لينكي ثبت نشده است
چت باکس
بنگاهي ساده‌دل

مدير يكي از بنگاههاي مسكن و از همسايگان دفتر است، انسان موجه و خوشنامي هم هست، معمولا هر روز با هم سلام و عليكي داريم اما امروز بهم ريخته و گرفته است، سر راهم را مي‌گيرد، عجله دارم، از او مي‌خواهم كه به سمت دفتر حركت كنيم و صحبت كنيم. برخلاف هميشه از تعارفات كم مي‌كند و سر اصل مطلب مي‌رود:
منزل خوب و مناسبي داشتم، ۵سال قبل كه بازار مسكن رونق گرفت ديدم برخلاف همكارها سرمايه مناسبي براي تجارت و خريد و فروش ندارم و معاملات مناسب رو از دست ميدم، منزلو فروختم و جاي ديگه‌اي در سعادت‌آباد براي خانواده رهن كردم. در اين مدت قرارداد اجاره رو هر سال تجديد مي‌كرديم تا دو سال آخر كه مالك خارج از كشور بود و به سبب اعتماد ايجاد شده، تمديد اجاره شفاهي و البته بدون افزايش انجام مي‌گرفت.

ديروز سه نفر از دادگاه به منزل مراجعه و تقاضاي بازديد خونه رو كردن، خانواده هم بدون هماهنگي با من اجازه بازديد دادن كه بعدا مشخص شده وكيل بانك و كارشناس رسمي دادگستري‌‌اند و براي ارزيابي ملك اومدن. 
علتو جويا شديم عنوان كردن كه اين ملك در رهن بانك بوده و چون اقساط وام پرداخت نشده، بانك مي‌خواد اونو به مزايده بذاره.

- اي واي... شما كه خودت اهل فن هستي چرا اسناد و مدارك ملك رو كنترل نكردي كه در رهن نباشه؟
- چرا، سال اول كنترل كردم اما سالهاي بعد اعتمادم جلب شده بود؛ ظاهرا پس از اجاره به ما، ملك رو در رهن بانك گذاشتن و وام گرفتن.
- چقدر رهن كردي؟
- ۲۰۰ ميليون
- ارزش ملك چقدره؟
- حدود ۷۰۰ ، ۸۰۰ ميليون 
- طلب بانك چنده؟
- اينطور كه ميگن با اصل و فرعش حدود ۱ميليارد و دويست ميليوني ميشه. 
حالا چي ميشه؟ چه كاري ميتونم بكنم؟

***

اين نمونه، دامي است كه براي مستاجران علاقمند به رهن، پهن مي‌شود، البته در مواقعي كه مبلغ رهن زياد است، اين خطر نيز پر رنگتر مي‌شود.

وامهاي سنگين بانكي را كه نمي‌شود با كارمند يا كاسب ضمانت نمود، جوابگو نيست. بايد از وثيقه هاي ملكي استفاده كرد كه ارزش بيشتري دارند؛ از طرفي در رهن، عين ملك "مثلا آپارتمان" توقيف نمي‌شود فقط در سند آن قيد ميشود و سند در گرو بانك مي‌رود و خود مالك مي‌تواند از عين آن ملك استفاده كند يا آن را رهن و اجاره دهد.
حال اگر اين مالك خداي نكرده انسان نااهلي باشد مي‌تواند پس از گرفتن وام، ملك را هم رهن دهد و مثل داستان ما انسان ديگري را نيز بدبخت كند.

بگذريم كه مالكان با زد و بند هايي كه با كارشناسان مي‌‌كنند، غالبا ملك را بيش از قيمت واقعي آن ارزش گذاري و كارشناسي مي‌كنند تا مبلغ بيشتري وام بگيرند.

نكته: 
در داستان ما مستاجر موظف است ملك را تخليه نموده و تحويل بانك دهد.
مستاجر داستان ما صرفا مي‌بايست مبلغ رهن خود را از موجر مطالبه نمايد و هيچ ادعايي عليه بانك مسموع نيست.

#علي_مهاجري 
#وكيل_دادگستري 
#صداي_وكيل 
https://t.me/khateratevakil                                    http://sedayevakil.com/

ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۲۲ آذر ۱۳۹۶ ] [ ۱۱:۲۵:۴۱ ] [ اخوان ]
نبايد بددلي كردن

گاهي برخي مردها به بيمارى بددلي ‏مبتلا مي‌شوند. بيمارى خانمان‌سوزي كه زندگى را زهر و بنيان خانواده‏ را خاكستر مي‌كند. 
چنين افرادي چون احساس عدم‌امنيت دارند، بي‌قرارند و آرامش از آنها سلب شده لذا معمولا زياد بهانه‏‌گيرى مي‌كنند و چون سوءظن دارند از در و ديوار، شاهد و قرينه پيدا مي‌كنند.
بدتر از همه گاهى مادر، خواهر يا اطرافيان مرد هم در اثر غرض‌ورزى، باور او را تاييد مي‌كنند كه در اين صورت ديگر آب خوش از گلوى هيچ‌كس پايين نخواهد رفت.

از گفتگوي امروز بگويم... با صدايي گرفته شروع به صحبت كرد از صدايش معلوم بود كه زياد گريه كرده هر لحظه امكان داشت باز هم زير گريه بزند. بغض خاص و لحن سخنش هنوز در گوشم طنين اندازست...
طبق عادت شغلي اول بايد فقط گوش بدهيم تا رشته كلام از دستش خارج نشود:
_ نزديك سي سالي ميشه كه ازدواج كردم. سه‌تا پسر دارم همه‌شون موفق‌اند و براي خودشون كاره‌اي شدن.
من و شوهرم شهرستاني هستيم خودمون با هم آشنا شديم البته اون وقت‌ها مثل الان حرف از دوستي نبود؛ از اول تصميم به ازدواج داشتيم، خانواده‌ها هم مخالفت نكردن و ازدواج ما شكل گرفت بعدا به تهران نقل مكان كرديم.
اون دوره من علاقه زيادي به ادامه تحصيل داشتم، استعداد خوبي داشتم و مصمم بودم مثل بقيه خواهرام تا دكترا درسم رو ادامه بدم اما آشنايي و ازدواج باعث شد روز به روز علاقه‌ام به نامزدم بيشتر بشه و توجهم به تحصيل كمتر؛ از طرفي امكان تهيه منزل و شروع زندگي رو نداشتيم به همين جهت نامزدي ما طول كشيد.
رفت و آمدهاي بيش از حد من به منزل مادرشوهرم كار دستم داد و در نامزدي بكارتم رو از دست دادم. بهرحال عاشقش بودم ميخواستم كنارش باشم ازش عشق بگيرم و عشقم رو بهش نشون بدم؛ هركاري مي‌كردم تا از من و زندگيش راضي باشه و مثلا فكر خيانت به سرش نزنه.
بعدها تو زندگي مشترك هم سعي كردم زن سازگاري براي شوهرم باشم، با داشته و نداشته ساختيم و بچه‌ها رو بزرگ كرديم؛ همسرم هم هرچي از خدا مي‌خواست بهش داد و وضعش خيلي خوب شد.
زندگي ما با عشق شروع شد بعد از مدتي هم مثل همه زندگي‌ها، معمولي شد اگرچه خوب بود و راضي بودم.
الان چندساله اخلاق و رفتار شوهرم تغيير كرده، حس مي‌كنم اون آدم سابق نيست كه به خاطر من هركاري مي‌كرد... 
اين سردي به مرور بيشتر شده... سر هر اتفاقي جروبحث مي‌كنه و تهمت و حرفاي زشت بهم ميزنه، روز به روز بيشتر باهم جنگ مي‌كنيم و حيايي بينمون نمونده.
اوايل فكر مي‌كردم از روي عصبانيت و به قصد توهين بمن تهمت مي‌زنه تا اينكه چند وقته خيلي جدي به من ميگه از قبل نامزدي، تو دختر نبودي و اين بچه ها از خون من نيستن!
تو پيش از من با مرد ديگه‌اي رابطه داشتي و از من پنهون كردي و من الان هم مي‌تونم بابت اين پنهون‌كاري ازت شكايت كنم...
رفته همه اموال و دارايي‌شو بنام برادرش كرده از ترس اينكه بخوام مهريه و حق و حقوق ناچيزمو به اجرا بذارم...
از طرفي در جايگاه يه زني‌ام كه تهمت رابطه نامشروع بهم زده شده و احساس تلخي دارم، واقعا پاسخ اون عشق پاك و فداكارانه من، اين نيست... 
مكث بلندي ميكند بغضش را فرو ميخورد و ادامه ميدهد:
- بعضي وقتا فكر مي‌كنم جدا بشم، خودمو نجات بدم و ديگه اين حرفاي آزاردهنده رو نشنوم حق و حقوقم زياد نيست بگيرم و يه گوشه اي تنها زندگي كنم... ولي بعدا حتما پشت سرم ميگه: ديديد گفتم زيرسرش بلند بود؟ اصلا در و همسايه و فاميل چي ميگن؟ نميگن بعد اين همه سال زندگي، دليل جدايي چي بود؟! تو دوراهي موندم... حتي نمي‌تونم با بچه‌هام درددل كنم.
تو سايت صداي وكيل  شماره شمارو پيدا كردم و گفتم مشورت بگيرم... از نظر روحي و جسمي بهم ريخته‌ام، چه كار كنم. تمام

چند نكته:
-دنبال پايان خاطره نباشيد، اين داستان‌ها بي‌وقفه ادامه دارد.
- تجربه شخصي‌ام نشان مي‌دهد كه غالب مردها در خصوص بكارت همسرشان شك‌هايي ولو اندك در دل دارند اگرچه هيچگاه بيان نكنند. بنظرم ضعف آموزشهاي‌ پيش از ازدواج در اين زمينه كاملا مشهود است.
- قانون مجازات اسلامي ماده ۲۴۷:
هرگاه كسي به فرزند مشروع خود بگويد «تو فرزند من نيستي» و يا به فرزند مشروع ديگري بگويد «تو فرزند پدرت نيستي»، قذف مادر وي محسوب مي شود. 
- همان قانون ماده ۲۵۲: 
كسي كه به قصد نسبت دادن زنا يا لواط به ديگري[مثلا دوستش]، الفاظي غير از زنا يا لواط به كار ببرد كه صريح در انتساب زنا يا لواط به افرادي از قبيل همسر، پدر، مادر، خواهر يا برادر مخاطب[دوستش] باشد، نسبت به كسي كه زنا يا لواط را به او نسبت داده است[مثل مادر يا خواهر دوست]، محكوم به حد قذف و درباره مخاطب اگر به علت اين انتساب اذيت شده باشد، به مجازات توهين محكوم مي‌گردد.
- مجازات قذف: ۸۰ ضربه شلاق حدي است.
- امان از مخدرهاي صنعتي مثل شيشه، وقيحانه‌ترين تهمت‌ها را معتادان به همسران پاكشان مي‌زنند.
#الميرا_پناهي
#علي_مهاجري 
#صداي_وكيل
sedayevakil.com 
https://t.me/khateratevakil

ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۲۱ آذر ۱۳۹۶ ] [ ۰۷:۳۴:۱۲ ] [ اخوان ]
از مشاوره امروز براتون بگم... با خانمي حدودا 40ساله مشاوره داشتم بنظر با اعتماد به نفس و جسور بود و اطلاعاتي حقوقي خوبي داشت ابتدا از خودش برايم گفت: 
- الان 8-7 ساله جدا شدم پسرم 17سالشه براي تحصيل به خارج فرستادمش؛ آرايشگرم، دو ساله در زمينه خالكوبي (تتو) فعاليت دارم قبل از اونم تو خونه، دستگاه تكثير سي‌دي و دي‌وي‌دي داشتم و به فروشنده‌هاي سي‌دي ميفروختم.

سه سال قبل با آقايي به اسم  ناصر آشنا شدم... صيغه كرديم؛ متاهله اما مرد خوب و آبرومنديه؛ تو يه اداره دولتي سمتي داره، هيچوقت از جزئيات شغلش، آدرس منزل و محل كارش نپرسيدم و كنجكاوي نكردم فقط هرچي خودش دوست داشت برام مي‌گفت. مثلا خودش بهم گفت كه فعاليت آزاد تجاري هم داره و كارش چيه؛ از اول قرار شد چشمداشتي به اموال همديگه نداشته باشيم هرچند ناصر هم دست و دلبازه و خيلي به من كمك ميكنه اما من هم توقعي از اون ندارم.

اين مطلبو تا اينجا داشته باشين...

من پارسال براي تعمير يك وسيله الكترونيك به ميدون توپخونه رفتم با تعميركار كه اسمش محسنه صحبت مي‌كردم كه شغل منو جويا شد بعد پرسيد آيا براي آقايان هم تتو ميكنم كه گفتم بله مشكلي نيست.‌‌.. از اينجا زمينه آشنايي و همكاري ما بوجود اومد البته به من پيشنهاد دوستي هم داد كه گفتم همسر دارم و ازدواج موقت كرديم و ديگه تموم شد اما ارتباط كاري ادامه داشت... مشتري مي‌آورد و پورسانت مي‌گرفت زرنگ و زبون‌دار بود خوب مشتري جذب مي‌كرد. در خلال اين رفت و آمدها، جسته و گريخته از زندگي من، روابط من با ناصر و موقعيت اجتماعي ناصر اطلاعاتي بدست آورده بود مثلا فهميده بود كه ناصر چه روزهايي پيش من مياد، كارش چيه، متاهله، وضع مالي خوبي داره، ماشين گرونشو ديده و... 

يك روز كه با ناصر تو خونه بوديم چند نفر از پليس امنيت زنگ زدن و با حكم قضايي، ريختن تو خونه؛ دنبال دستگاه تكثير سي‌دي غيرمجاز بودن..‌. ظاهرا توزيع كننده‌هاي بازداشت شده آدرس منو داده بودن اما من يكسال بيشتر بود كه از اين كار بيرون اومده بودم دستگاهي نبود و مامورين هم دستشون به چيزي نرسيد. پليس‌ها در حين بازرسي منزل، مدارك شناسائي ناصرو خواستن و هويتش رو بررسي كردن، وقتي فهميدن همسر صيغه‌اي منه برخورد زشت و بدي باهاش داشتند و اسم و مشخصاتش رو در گزارش ثبت كردن.
اين حادثه تاثير منفي در روحيه ناصر گذاشت خيلي ترسيد، بعد از اون كمتر پيش من ميومد و بيشتر احتياط ميكرد... مدتي طول كشيد تا دوباره به منزل من پا بذاره.
از اون طرف محسن تيز و هفت خط بود بواسطه رفت وآمدهايي هم كه به منزل من داشت و مشتري مي‌آورد از اين اتفاق باخبر شده بود البته من هم غافل از همه چيز برخي مسايل از جمله ترس و وحشت ناصر رو براش تعريف كرده بودم.
از اين داستان چندماهيه مي‌گذره... دو هفته قبل، شب هنگام كه ناصر از منزل من خارج ميشه باز مامورين نيروي انتظامي جلوش رو مي‌گيرن و اونو تحت بازجويي قرار ميدن ناصر هم كه ترسو، تجربه قبلي رو هم فراموش نكرده به اونا پيشنهاد رشوه ميده و... خلاصه اينكه تو ماشين خودش دوتا چك، يكي پنجاه‌ميليوني و يكي هم صدوپنجاه ميليوني براشون مي‌كشه و خودشو خلاص مي‌كنه.

من تازه دو روزه كه از موضوع خبردار شدم... با اصرار و التماس به بانك بردمش و در كمال تعجب ديديم كه چك صدوپنجاه ميليوني توسط محسن وصول شده.
الان هم خدمت شما رسيدم كه بابت اين موضوع شكايت كنيم هرچي به ناصر گفتم همراهم به دفتر شما بياد قبول نكرد، مي‌خواد از طريق من كمي اخبار و اطلاعات بگيره بعد خودش بياد...

چند نكته:
- مبلغ چكها واقعيست.
- ناصر به من مراجعه نكرد و كمك نخواست و از نتيجه تلاش‌هايش با خبر نيستم.
- در اين فقره چند جرم باهم واقع شده مثل جعل عنوان و استفاده از پوشش مامورين نيروي انتظامي و از همه بدتر جرم كلاهبرداري؛ چون ملاك جرم شديدتر است پس عنوان اتهامي كلاهبرداري خواهد بود.
- اگر مجرمين سابقه‌دار و حرفه‌اي باشند و اقرار نكنند، احتمال اثبات وقوع جرم زياد نخواهد بود.
- وصول چك توسط محسن مهمترين خطاي اوست عجيب است كه چنين اشتباه فاحشي را مرتكب شده است.
- برخلاف شانس كم براي شكايت كيفري، شانس استرداد مبلغ چك‌ها در دادگاه حقوقي زياد است.
- جهت مطالعه بيشتر رجوع كنيد به ماده556 قانون مجازات اسلامي و ماده1 قانون تشديد مجازات مرتكبين ارتشا، اختلاس و كلاهبرداري.

امام حسن مجتبي(ع):
السَّفيه، اَلأَحمقُ في مالِهِ، اَلمُتهاوَنُ في‌عِرضِه.

بي‌خِرد كسي است كه مالش را ابلهانه مصرف ميكند و نسبت به آبروي خود سهل انگار است. (بحار، ج ٧٨، ص ١١٥)
#علي_مهاجري 
#وكيل_دادگستري 
#صداي_وكيل 
https://t.me/khateratevakil
http://sedayevakil.com/

ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۱۶ آذر ۱۳۹۶ ] [ ۱۱:۴۰:۴۵ ] [ اخوان ]
بس ديو را كه صورتش فرزند آدم است.

داستان مشاوره امروز موضوع جالبي بود...
يك جوان به اتفاق چهار جوان ديگر متهم به قتل و مدتها متواري‌اند كه دست بر قضا جوان داستان ما تصادف ميكنه و دچار قطع نخاع ميشه.
ايشون پس از اين ضايعه دستگير و  يكسال هست كه بازداشت و در زندانه. در عين حال بواسطه وضعيت خاصي كه داره بصورت متناوب به بيمارستان اعزام ميشه.
در اولين بستري از مادر بيچاره‌اش ميخواد كه براش يك دستگاه گوشي همراه به بيمارستان بياره كه با جاسازي اون در آتل با خودش به زندان ميبره...
در مرحله بعد تعداد ۱۵۰سيم كارت با خودش به زندان ميبره كه بازهم موفقيت‌آميزه چرا كه خانواده به اصرار مادر و وضعيت خاص ايشون باز همكاري ميكنند...
در مرحله بعد تقاضا ميكنه كه ۵۰گرم هروئين براش تهيه كنند و به بيمارستان ببرند وقتي با مقاومت خانواده روبرو ميشه كه از كجا هروئين پيدا كنيم، خودش از زندان هماهنگ ميكنه كه هروئين رو درب مغازه برادر تحويل بدهند و پولش رو بگيرند.
خلاصه داستان زماني به من مراجعه مي‌كنند كه هروئين در بيمارستان كشف شده و مادر بيچاره هم به اتهام حمل هروئين در بازداشت قرار داره.

امان از فرزند ناباب حتي اگر قطع نخاع باشد.

نكته۱: هميشه فكر مي كردم كه چطور ممكنه وفور مواد مخدر و وسايل غيرقانوني مثل موبايل در زندان اين قدر زياد و قابل دسترسه! بارها موكل‌هاي من با موبايل از زندان با من تماس گرفتند و به راحتي صحبت كرديم. اين نمونه ميتونه پاسخ خوبي به اين سوال باشه اگرچه راههاي خيلي ساده‌تري هم هست.
هر جا پول و تقاضا باشد حتما عرضه وجود خواهد داشت حتي اگر در زندان باشد.
نكته۲: مطابق قانون، مجازات حمل ‌و نگهداري بيش از ۳۰گرم هرويين، اعدام است.
#علي_مهاجري 
#وكيل_دادگستري 
#صداي_وكيل 
https://t.me/khateratevakil

ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۱۲ آذر ۱۳۹۶ ] [ ۰۸:۵۵:۳۴ ] [ اخوان ]
طمع‌كاري

پرده اول: 
پدر خانواده در بحبوحه‌ي اوايل انقلاب براي دريافت حق اولاد بيشتر، شناسنامه‌اي براي دختر نداشته‌اش مي‌گيرد، تا از مزاياي عايله‌مندي و سيستم توزيع ارزاق عمومي مثل كوپن و... بيشتر بهره ببرد. شايد برخي در دل بگويند: "بعضي‌ها چقدر زرنگند..."

بگذريم... در سال ۶۸ پدر فوت مي‌كند و اولين مشكل عيان مي‌گردد چرا كه براي انحصار وراثت و تقسيم تركه نياز به صاحب آن شناسنامه، امضا و اثر انگشت اوست؛ خصوصا براي فروش اموال غيرمنقول مثل منزلي كه جزء ارثيه است.

پرده دوم: 
وراث، بعداز چندسال فكر كردن و دست دست كردن بالاخره يكي از عروس‌هاي خانواده را متقاعد كرده و عكس او را به شناسنامه مذكور الصاق ميكنند، البته اين كار با رضايت تمام ورثه انجام مي‌شود و در عوض اين كار هم سهمي را براي عروس در نظر مي‌گيرند و قرار مي‌شود كه پس از تكميل مراحل فروش خانه، شناسنامه را معدوم نمايند.

پرده سوم:
چند سال قبل مادر خانواده كه حقوق مستمري پدر را دريافت مي‌كرده، نيز به رحمت خدا مي‌رود در حالي كه نام اين فرزند در شناسنامه مادر هم هست و فوتي هم براي اين فرزند ثبت نشده‌است.
از طرفي اين عروس خانم نيز با همسرش دچار جدايي و طلاق مي‌شوند و هيچ تمايلي به ملاقات و همكاري وجود ندارد.

پرده آخر:
جديدا يكي از پسرهاي خانواده متوجه شده است كه همسر سابق برادرش نه تنها شناسنامه را باطل نكرده، بلكه علاوه بر شناسنامه خويش با شناسنامه اين دختري كه اصلا وجود خارجي نداشته، كارت ملي هم گرفته و در تمام اين سالها يارانه را هم دريافت كرده‌است علاوه بر آن طي چند سالي كه مادر خانواده نيز فوت شده است، حقوق بازنشستگي پدر را نيز با همين شناسنامه دريافت مي‌كند...!

البته احتمال تخلفات بيشتري هم وجود دارد؛ مثل گرفتن دسته چك، صدورانواع ضمانت‌هاي بانكي و غيربانكي، گرفتن پاسپورت و...

الان خانواده، خصوصا همسر سابقش همگي مصمم به طرح شكايت و تعقيب كيفري او هستند.

نتيجه اين كه خانم مي‌بايست علاوه بر تحمل مجازات استفاده از سند مجعول يا تحصيل مال نامشروع، كليه اموال بدست آورده را هم مسترد نمايد و سالها ننگ سوءپيشينه را به پيشاني بكشد.

نكته: 
دست درازي به حق الناس گناه بدي است.
بدتر اينكه آن حق الناس، بيت المال هم باشد.
بدتر از آن اينكه تو در گورستان بوده و سهمي نداشته باشي اما در گناه ديگران سهيم باشي.

گفت: چشم تنگ دنيادوست را
يا قناعت پركند يا خاك گوررر
#شادي_رادمهر
#علي_مهاجري 
#صداي_وكيل 
sedayevakil.com
https://t.me/khateratevakil

ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۱۱ آذر ۱۳۹۶ ] [ ۰۸:۳۷:۰۴ ] [ اخوان ]
آبروي بربادرفته

همه ي ما تو زندگيمون، محل كار، يا توي خيابان، بعضي وقت‌ها به مسائلي برميخوريم كه پذيرش آنها خيلي سخت و گاهي غيرممكن است...
گاهي وقت‌ها اتفاق‌هاي زندگي ديگران در ذهن ما سوال‌هايي ايجاد مي‌كند كه هيچ جوابي برايش نداريم.

امروز در محل كارم نشسته بودم تا مثل روزهاي ديگر تلفن كه زنگ ميخورد، آنرا برداشته و به سئوالات حقوقي مردم جواب بدهم.
تلفن زنگ خورد، گوشي رو برداشتم، خانم ميانسالي پشت خط بود، سلام كرد و گفت:
- راستش راجع به مشكل بچه‌هام ميخوام چيزي بگم...
به سختي حرف مي‌زد و مِن مِن مي‌كرد، ازش خواستم كه به من اعتماد كند و راحت حرف بزند...
ازم عذرخواهي كرد كمي بر خودش مسلط شد و شروع كرد به حرف زدن: 
- پسرم وقتي داشته به خانه ميومده، سركوچه دو تا خواهرش رو تو يه ماشين با دو تا پسر غريبه ديده... 
وقتي باهاشون روبرو شده، خواهرهاش رو در حالت بدي كنار اون پسرها ديده و نتونسته خودش رو كنترل كنه، باهاشون درگير شده و شيشه‌هاي ماشين رو شكسته.
بغض سنگيني تو صداش بود... هم از من كمك مي‌خواست و هم احساس شرمندگي مي‌كرد... ادامه داد:
- خانواده آبروداري هستيم و سالهاست در اين محل با خوشنامي زندگي كرديم مهمتر اينكه دخترهام اصلا اهل اين كارها نبودن... هنوز هم باورم نميشه... اميدوارم همه اينها يه كابوس باشه... مي‌گفت آب شدن غرور پسرشو ديده... گريه نمي‌گذاشت راحت حرف بزند:
- بعد از دعوا، پليس به در منزل ما اومد و گزارش تهيه كرد همه  محل جمع شده بودن... 
خانم ميانسال از اين موضوع هم احساس بي‌آبرويي داشت، مي‌پرسيد:
- حالا بايد چكار كنم تا صاحب ماشين به پسرم رضايت بده دستمون هم خاليه... اصلا مي‌تونم به خاطر دخترهام از اون پسرها شكايت كنم يا نه؟! لازمه دخترامو ببرم پزشكي قانوني!؟

ساكت مانده بودم... دخترهايش صغير نبودند و جوابهايم خوشحال كننده‌ نبود، اين موضوع دقيقا از همون مواردي بود كه ابتداي داستان گفتم... واقعا پاسخ مثبتي برايش نيست، مي‌خواستم هرجوري شده با حرفي، صحبتي آرامش كنم... گفتم:
- شايد مزاحم دخترهاتون بودن يا اجبار و اكراهي در كار بوده پس اونها هم ميتونن شكايت كنن چرا كه حيثيت و آبروي خانوادگي اونها هم از بين رفته... اما هم من و هم مادر مي‌دانستيم كه اينطور نيست اگر شكايت هم مي‌كردند باز بيشتر آبروي خود دخترها زير سوال مي‌رفت.

بعضي وقتها ما آدمها در شرايطي قرار مي‌گيريم كه نه راه پيش داريم و نه راه پس، اين موضوع دقيقا براي اين مادر اتفاق افتاده بود.


ماده 677 قانون مجازات اسلامي: 
هر كسي عمدا اشياي منقول يا غيرمنقول متعلق به ديگري را تخريب كند يا به هر نحو كلا يا بعضا آنها را تلف كند يا از كار اندازد، به حبس از شش ماه تا سه سال محكوم خواهد شد.
#محمد_فلاحي
#علي_مهاجري
#صداي_وكيل 
sedayevakil.com 
https://t.me/khateratevakil

ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۹ آذر ۱۳۹۶ ] [ ۱۱:۲۵:۰۰ ] [ اخوان ]
داستان خانمي كه امروز براي مشاوره آمده بود...
۲۳ سالشه...
۸ سال قبل براي اينكه به خواستگاري پسرخاله و پسرعمو نه بگه، به خواستگار ديگش كه تهران كارگري ميكنه بله ميگه و به تهران مياد.
مدعيه از اول هيچ احساسي بينشون نبوده و هنوز هم نيست... لذا بايد جدا بشن.
ظاهر موجهي داره، مسلط حرف ميزنه، خانه‌داره و يه دختر  ۵ساله دارن، ادامه ميده:
من ديپلم ردي ام اما همسرم سيكلم نداره؛ پسر خوبيه ها اما دوسش ندارم، بي جربزه‌اس... ناتوانه... حتي وقتي باهم بيرون ميريم مجبورم مانتوي بلندتر بپوشم و آرايش نكنم؛ نگرانم كسي به من چيزي بگه و همسرم نتونه ازم حمايت كنه نميخام شاهد بي‌عرضگيش باشم.
سه سال قبل با پسري به اسم سينا دوست شدم، نتونستم... عذاب وجدان داشتم بعد از يكسال كات كرديم به همسرم هم گفتم البته گفتم فقط چت و دردودل مي‌كرديم؛ به احمد قبولوندم كه بي‌تقصير نبوده اون هم قول داد مشاوره بريم و بيشتر به من توجه كنه.
اما حالا كه نگاه ميكنم همسرم ضعيفتر از ايناس، اون نميتونه حتي حق خودشو در محل كار يا از همكاراش بگيره و من زجر مي‌كشم، اگر چه خودش ضعف و ناتوانيش را در محترمانه و مودبانه بودن رفتارش توجيه مي‌كنه و غير اونو بي‌ادبي مي‌شماره... راهي غير از طلاق نداريم، بايد زودتر جدا بشيم... راستي... 
-طلاق چقدر طول مي كشه؟!
ذهنم جا ي ديگري است... نگاهش مي كنم: 
-با كسي دوست هستي؟
كمي در صندلي جا به جا مي‌شود چشم از من بر مي‌دارد: 
-بله
-اسمش چيه؟
-سعيد!
-چند سالشه؟
-۱۵ سال از من بزرگتره!
-مجرده؟
-جدا شده!
-كارش چيه؟
-تو ميدون تره‌بار كار مي‌كنه!
- همسرت سعيد، چند سالشه؟
-سعيد!!!؟
-احمد، منظورم احمد بود گفتم همسرت.
لبخند مي‌زند: ميبيني... سعيد روحش اينجا پيش منه...! اسمشو برديم... 
به ديوار خيره مي شود: تازه دارم معناي عشقو مي‌فهمم.
كنجكاوانه نگاهش مي‌كنم...
- ۲۸سال، ۲۸سالشه... باهم صحبت كرديم راضيش كردم طلاق توافقي بگيريم و موقتا همخونه بشيم گفته بچه هم براي تو، منم گفتم مهريه نميخوام!
فردا ميارمش وكالتنامه رو امضا كنه، يه وقت بهش نگين با سعيد دوستم!
راستي... طلاق توافقي چقدر طول مي‌كشه!؟

چه مي‌توانم به او بگويم... بيست سال تجربه را چطور سرش فرياد بكشم، اصلا گوش شنوايي هست؟

پايان

نكته1: سعيد پسر سفت و محكمي است و خصوصيات مردانه دارد... داد مي زند... فحش ميدهد... اما احمد..!؟


با خود زمزمه ميكنم: 
هركه گريزد ز خراجات شام
باركش غول بيابان شود!

#علي_مهاجري
#وكيل_دادگستري
#صداي_وكيل
https://t.me/khateratevakil

ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۷ آذر ۱۳۹۶ ] [ ۰۵:۵۲:۰۱ ] [ اخوان ]

ارزشمندترين حق‌الوكاله

آنچه ذيلا نقل ميشود، خاطره‏‌اي است قديمي از يك وكيل متعهد و شريف‏ دادگستري...

وقتي مأمور، اخطاريه دادگاه جنائي را بمن ابلاغ كرد كه‏ بوكالت تسخيري «غلام» تعيين شده‏‌ام مثل همه اخطاريه‏‌هاي ديگر هيچ‏ احساسي بمن دست نداد. فرداي آنروز به دادگاه مراجعه كردم تا از نوع اتهام و مفاد پرونده كسب اطلاع كنم. خلاصه اين كه متهم يك شب حين مشاجره زن بيگناهش را كه حامله هم‏ بوده با لگد مضروب ميكند كه بر اثر ايراد ضرب، زن و جنين فوت ميكنند؛ دادستان هم برايش تقاضاي اعدام نموده و چون فقير و بي‏‌بضاعت است دادگاه مرا بعنوان وكيل تسخيري تعيين كرده است.
يك لحظه، طوفاني از خشم و ناراحتي وجودم را فراگرفت بخودم و كارم و قانون وكالت تسخيري‏ نفرين كردم. آخر اين چه شغلي است؟ چرا بايد از چنين موجود پليدي دفاع كنم و برخلاف ميلم قبول وكالت كنم؟ البته اين افكار مدت زيادي طول نكشيد بهرحال وظيفه سنگين و مقدس من در سنگر عدالت آغاز شده بود نبايد‏ زود قضاوت ميكردم... بخود آمدم پرونده را بستم و پيگير ملاقات با موكل در زندان شدم...

ساعت 10 صبح بود كه جواني بسن 24 الي 25 سال در معيت يك مأمور مراقب به اتاق‏ ملاقات آمد. جواني روستائي كوتاه قد و فقير با چشماني نافذ و روحيه‏‌اي قوي. توضيح دادم كه دادگاه مرا بوكالت تسخيري تو انتخاب كرده است بايد مرا محرم خودت بداني و همه ماجرا را با‏ جزئيات آن تعريف كني تا كمكت كنم. با آرامش‏ خاصي شروع بسخن كرد ماحصلش اين بود كه شب هنگام كه از كار روزانه بمنزل‏ آمده زندگانيش روبراه نبوده و با زنش دعوا و مرافعه كرده اما‏ لگدي باو نزده؛ زنش از چند روز پيش مريض بوده و چند روز بعد از واقعه نزاع، فوت كرده و برادرهاي زنش كه از خرده مالكين متنفذ منطقه‌اند و با وي اختلاف داشته‏‌اند او را متهم كرده و بكمك مأمورين محلي برايش پرونده ساخته‏‌اند ضمناً بمن گفت‏ كه جز يك مادر پير كه از يك چشم نابيناست هيچكسي در دنيا ندارد و زندگي‏ مادرش هم با كار او تأمين ميشود. خداحافظي كردم و از زندان بيرون‏ آمدم ميخواستم دنبال كارهاي ديگرم بروم ولي فكر «غلام» آرامم نميگذاشت، دوباره به دادگستري برگشتم، پرونده را گرفتم از برگ اول بدقت تمام اوراق را مطالعه كردم. گزارشها، اظهارات مطلعين، نظر بهدار محل كه پيش از نظر پزشكي قانوني اظهار عقيده كرده بود، تحقيقات ژاندارمري،‏ عقيده مقامات مربوطه و نتيجتاً نظر بازپرس و دادستان، همگي دلالت بر مجرميت متهم داشتند در حاليكه غلام با زباني ساده و خالي از شائبه بمن ميگفت كه بي‏گناه است؛ خود من هم با قرائت پرونده، صداقت او را باور كرده بودم اما همه چيز عليه او بود، راه دفاع مسدود به نظر ميرسيد.

به دنبال راهي، مدام اوراق پرونده را زير و رو كردم سرانجام نظرم روي ورقه اظهارنظر بهدار محل متمركز شد. كلمات «نفريت» و «عدم تكافوي قلب» و فوت، جلوي چشمم رژه‏ رفتند. راستي فراموش كردم براي شما بنويسم كه در نظريه پزشكي قانوني قيد شده بود كه‏ در اثر لگدي كه غلام به پهلوي زنش وارد آورده، كليه‏‌هاي زن از كار افتاده و در نتيجه، مبتلا به «نفريت» شده و نفريت هم «عدم تكافوي قلب» داده و اين مرض منجر بكشته شدن وي شده‏ است؛ اميدي مثل برق در ذهنم درخشيد خسته ولي خوشحال دفتر دادگاه را ترك كردم‏. 
يك مطلب ديگر را هم فراموش كردم بگويم: يك شب در دفتر كارم نشسته و سرگرم كار بودم كه منشي اطلاع داد پيرزني قصد ملاقات دارد. پيرزني تقريباً پشت خميده، صورت سوخته و پرچين و چروك بود تا ديدم كه از يك چشم نابيناست، دريافتم كه با مادر «غلام» روبرو هستم. ملاقات سختي بود او ميدانست كه پسرش متهم بقتل است و دادستان هم براي او تقاضاي‏ اعدام كرده است با چشمي خونبار التماس ميكرد كه جان تنها كسش را نجات دهم‏. معلوم شد «غلام» همه ‏چيز را براي او نوشته است. از وضع پيرزن منقلب و متأثر شدم و از او خواستم دعا كند و خداوند توفيق‏ دهد تا بيگناهي پسرش را اثبات كنم.

بگذاريد بقيه مطلب را مختصر بنويسم: لايحه‌اي دادم و نظريه پزشكي قانوني را مخدوش و مخالف صريح اصول پزشكي اعلام نمودم تقاضا كردم محكمه از يكي ديگر از پزشكان قانوني و ديگر اطباء متخصص دعوت كند كه تقاضايم پذيرفته شد. در جلسه محاكمه، اطباء صريحا نظر دادند كه ممكن است يك زن حامله خود بخود دچار نفريت شود بدون اينكه بر كليه او ضربه‏‌اي وارد شده باشد. 
شك در نظر قضات حاصل شد سپس با دلائل ديگري نظريه پزشك قانوني رد شد و نهايتا‏ ثابت گشت كه زن «غلام» قبلا مبتلا به «نفريت» بوده و بر اثر همين مرض هم بدرود حيات گفته است...
در مدت سه روز كه مشغول دفاع در محكمه بودم مدام قيافه مغموم مادر و شبح خيالي «غلام» در نظرم بود. خسته ولي خوشحال بودم چون موفقيت را حدس ميزدم.

روز چهارم، دادرسان دادگاه پس از دو ساعت شور وارد دادگاه شدند همه باحترام ورودشان‏ برخاستند. منشي شروع بقرائت رأي كرد، بي گناهي غلام صادر شده بود. «غلام» صدايم كرد فكر كردم ميخواهد تشكر كند ولي‏ او خطاب بمن گفت اكنون كه آزاد شده‏‌ام ساعت نزديك 2 بعدازظهر است من چيزي نخورده‏‌ام و ميل ندارم مستقيما به شهرم برگردم؛ كمك ميخواست... راستش اول از اين برخوردش تعجب كردم اما بخود آمدم، يك درمانده از من طلب كمك ميكرد و بايد به او پاسخ مثبت مي‌دادم... خلاصه، آن روز دادگاه را ترك كردم و بمنزل رفتم در حاليكه «غلام» حتي يك تشكر خشك و خالي هم از من نكرده بود.

يكي دو ماه از اين‏ ماجرا گذشت و جريان كار «غلام» هم مثل همه كارهاي ديگر تمام شد و بفراموشي سپرده شد تا اين كه جالب‏ترين خاطره دوران وكالت من اتفاق افتاد... 
غروب يكروز پائيزي وارد دفتر كارم شدم چيزي كه عجيب و بي‌سابقه بود صداي يك بز بود كه در فضاي دفتر وكالت‏ من طنين انداز بود! با عصبانيت وارد شدم «غلام» را ديدم با مادرش نشسته بود و در دست مادرش بقچه‏‌اي خودنمائي ميكرد. هنوز پرخاش من بمسئول دفتر بخاطر بز آغاز نشده بود كه مادر «غلام» بدست‏ و پايم افتاد و با بياني ساده از زحمات من تشكر كرد و سپس توضيح داد كه بپاس زحمت‏ من، تنها بزي را كه داشته و از شيرش استفاده ميكرده با يك بقچه «به» به عنوان هديه و ارمغان‏ برايم آورده... 
او با ايثار تمام و با همه مايملكش آمده بود از من قدرداني كند سپس «غلام» شروع به صحبت كرد و گفت من براي شما «پول» هم آورده‏‌ام «پول». «غلام» روي كلمه پول‏ محكم تكيه كرد و بلافاصله دست در جيب كرد يك دسته اسكناس بيرون آورد و گفت اين پول، اولش سيصد تومان بود ولي 20 تومان خرج من و مادرم شده كه باينجا آمديم و بيست تومان هم بايد خرج كنيم برگرديم و حالا اين دويست و شصت تومان است خواهش ميكنيم آنرا قبول كنيد تا جبران‏ زحمات شما شده باشد و سپس پولها را روي ميز من گذاشت و گفت «هيچ وقت نمك ناشناسي‏ نميكنم» در حاليكه تحت تأثير اين منظره و هيجانات ناشي از رفتار انساني «غلام» و مادرش بودم‏ رو به او كردم و گفتم تو كه ميگفتي ديناري پول و ذره‏‌اي از مال دنيا نداري پس چگونه اين پول را فراهم كردي؟ «غلام» در حاليكه از اقدام خود خوشحال بود جواب داد: من براي‏ يكسال «قراري» شده‏‌ام (يعني اجير شده‏‌ام) صدتومان كمتر از نرخ مقرر دستمزد گرفتم بشرطي‏ كه تمام دستمزد يكساله‏‌ام را قبلا دريافت كنم و براي شما بياورم... 
طاقت نياوردم ناخواسته اشك در ديدگانم دويد و بصورتم سرازير شد هرچه كردم پول را نپذيرم نشد كه نشد با خواهش و التماس پول را گذاشتند روي ميز. غلام را بوسيدم و از او و مادرش خداحافظي كردم.
اين بزرگترين و پر ارزش‏ترين حق الوكاله‏‌اي بود كه در تمام مدت وكالتم دريافت داشتم.

حقوق امروز -فروردين 1342 - شماره 2

#صداي_وكيل 
sedayevakil.com 
https://t.me/khateratevakil


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۶ آذر ۱۳۹۶ ] [ ۱۱:۵۰:۲۲ ] [ اخوان ]
فكرم را تمام روز مشغول كرده بود...
تجربه اي سخت كه داشتنش براي ما اگرچه ارزان است اما نميدانم براي نويسنده چقدر تمام ميشود.
براي سايت صداي وكيل ايميل زده است:

راستش هشت سال پيش وقتي مجرد بودم با خانومي متاهل و داراي يك فرزند، دوست شدم كه يه جورايي فاحشه به حساب ميومد در محل گاو پيشاني سفيد بود و همه به چشم بد اون رو ميشناختند. 
من نوزده سال بيشتر سن نداشتم... 
يكي از دوستام منو با اين خانوم آشنا كرد...
خلاصه كنم دوستي من با اين زن خيلي جدي شد تا جايي كه يكسال باهم دوست بوديم و رابطه نزديك فراوون داشتيم. بعد از يكسال ايشون باردار شد و رابطه من و ايشون به پايان رسيد. 
دو سال بعد از اون جريان من ازدواج كردم و في‌الحال داراي فرزند هستم.
مشكل از اونجا شروع شد كه چند وقت قبل اين خانوم با من تماس ميگيره و ميگه اون بچه كه در اواخر دوستي باردار شده بود از منه و من پدرش هستم.
وحشت كردم با تعجب و اضطراب گفتم بعد از سه سال زنگ زدي منو اذيت كني؟ اگه پول ميخاي بيا بدم ولي اينكارو نكن.
- نه... پول نميخام. فقط ميخاستم بگم اين بچه‌ي توئه. 
- تو شوهر داري با چند نفر رابطه داشتي و... چرا من؟
- ببين من مطمئنم اين بچه از توئه... منكه چيزي نميخوام فقط نميتونستم بهت نگم لازم بود بدوني.
.
.
.
حالا يكسال از تماسش گذشته اما من روزبروز بيقرارتر ميشم...به زنم پيشنهاد دادم بيا جدا شيم با تعجب ميگه چرا!!!؟
نميدونم چي بگم اصلا كلا زندگيمون ريخته بهم. نميدونم چيكاركنم. 
اين زن قصد شكايت نداره اما فكرش، يادش، وجودش و اينكه چكار كرده، واسه من عذاب دهنده است شايدم روزي اين رازو افشا كنه. 
طاقت نياوردم... رفتم بچه رو از دور ديدم... 90درصد راست ميگه بچه از منه.
خدايا چكار كنم!؟
زندگيم داره از هم ميپاشه اگه زنم بفهمه يا پدر مادرم بفهمن بخدا خودكشي مي كنم. 
تصوير بچه كه يادم مياد قلبم ميگيره و عرق سرد ميكنم لطفا بگيد چه خاكي به سرم بريزم... 
من فقط 19سالم بود!!!
#علي_مهاجري 
#وكيل_دادگستري 
#صداي_وكيل 
https://t.me/khateratevakil

ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۴ آذر ۱۳۹۶ ] [ ۰۸:۲۳:۵۷ ] [ اخوان ]
باور اجتماعي ما در خواستگاري اين است: 
"ازدواج مهمترين اتفاق زندگيه و هر شخصي بايد صادقانه همه حقايق زندگي خودشو بگه"
هنگام آشنايي، از باب احتياط در بيان حقايق، ما گاهي افراط هم ميكنيم مبادا بعدها متهم به بي صداقتي شويم. 
اين رويه در غالب دختران و پسران ما وجود دارد و گاهي آنها برخلاف توصيه خانواده مثلاً جزئي‌ترين موارد مربوط سلامتي را با طرف مقابل در ميان مي گذارند و بعضا طرف مقابل را دچار نگراني و تشويش هم مي كنند اما...
اما هميشه هم اينگونه نيست و همه هم راستگو و متعهد نيستند.
بسيارند دختر و پسران جواني كه با دروغ و نيرنگ خودخواهانه وارد زندگي ديگري مي شوند و چون خود را عاشق مي پندارند اين حق را براي خود قائل‌اند كه با هر ترفندي به عشق خود برسند و چه بسا اين رفتار جنبه سيستماتيك نيز پيدا مي كند يعني خانواده نيز به فرزندشان براي رسيدن به اهدافش كمك ميكنند. 
خانواده هايي كه در آن والدين سابقه خطا و كجروي دارند بعضا رفتار فرزند خود را توجيه و تاييد نموده و خواسته يا ناخواسته در اين فريبكاري به او كمك مينمايند.
****
امروز با دختري مشاوره داشتم كه داراي تحصيلات معماري بود؛ در يك شركت مهندسي با پسري آشنا شده بود كه خود را مهندس عمران معرفي كرده و ازدواج كرده بودند، فقط خانواده پسر گفته بودند كه پسرشان ديابت دارد.
پس از سه سال زندگي مشترك كاشف به عمل آمده بود كه داماد ديپلم ندارد و بواسطه پدرش كه بنائي مي كند، كمي با امور ساختمان آشنا شده و با نيرنگ، داماد خانواده موجه و مرفهي شده كه تنها همين دختر را دارند. جواني بيمار كه بطور مكرر دچار افت قند در حد اورژانس شده و در شرايط خاصي تعادل روحي و كنترل رفتار خود را از دست ميدهد بگونه‌اي كه امنيت دختر هميشه در كنار او فراهم نيست. همين موضوع سبب شده كه پدرزن بيچاره براي احتياط، آن هارا به منزل خود ببرد و ماوي دهد.

با دختر صحبت كردم... درد دل بسيار داشت، از ضعف فرهنگي خانواده همسر خويش برايم گفت و از وفور دروغ و بي تربيتي و حتي بهداشت ضعيف خانوادگي آنها گلايه داشت او نمي‌توانست تصور كند فرزندش در فضايي رشد كند كه اعضاي آن در اتاقي كنار هم سيگار مكرر بكشند و راحت بهم بي‌حرمتي
ميكنند. او برايش غيرممكن بود فرزندش در محيطي تربيت شود كه بسادگي به هم فحش ركيك ميدهند.

او چقدر بر اشتباه خويش و اينكه چگونه براي ازدواج با چنين مردي در مقابل خانواده‌اش ايستاده است افسوس ميخورد. اما چه دير...
#علي_مهاجري 
#وكيل_دادگستري 
#صداي_وكيل
https://t.me/khateratevakil

ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۳۰ آبان ۱۳۹۶ ] [ ۱۱:۴۳:۰۴ ] [ اخوان ]
[ ۱ ][ ۲ ]
.: Weblog Themes By jahanblog :.

درباره وبلاگ

موضوعات وب
موضوعي ثبت نشده است
آرشيو مطالب
پنل کاربری
نام کاربری :
پسورد :
لینک های تبادلی
فاقد لینک
تبادل لینک اتوماتیک
لینک :
خبرنامه
عضویت   لغو عضویت
امکانات وب